تبليغاتX
سالهای دور از خانه
   
سالهای دور از خانه
 
 
آرشيو مطالب

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

آبان 1387

مهر 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

____________________
مطالب اخير

برونکا عصبانی می شود

شهادت

پیام Chris de Burgh به ایرانیان

وقتي قابیل هابيل را كشت خداوند گفت خون برادرت از زمين نزد من فرياد ميكند

وطن کویر پیره که تو خودش اسیره/ تو ای خدای هستی نذار وطن بمیره

اه!!!!!!!!

دلتنگی های مزمن

یووووو هوووو

بار دیگر شهری که دوست می داشتم...

تب کنکور

____________________
پیوند ها

سین مثل سیب

چلچله شمالی

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

کد آهنگ

 
 
 

جمعه 1388/04/12

برونکا عصبانی می شود

سلام بچه ها  دلم واسه خونمون خیلی تنگ شده بود خوشحالم که برگشتیم به خونه. حتما" می دونید که من سر کار میرم .اگه بدونین سر برونکا چه بلا هایی می یارن دلتون واسم کباب می شه به خدا من گناه دارم.فقط آلفردو می دونه من چی مکشم .گیر یه مشت ترک خر افتادم .هر روز کارم دعواست.پا شین بیاین از هم خونتون دفا کنین آییییییییییییی ننه برقیا به دادم برسین که کشتن منو به ساحت مقدس برق توهین کردن خاک بر سرا .چند روز پیشا تو کارخونه وقتی رفتم حقوقمو بگیرم رفتم دیدم اون دو روزی روکه با آلفردو رفته بودم رشت از حقوقم کم کردن منم داد زدم آیییییییییییییییییییییییییییییییی نفس کش(شما جدی نگیرین)این چیه من رفته بودم مرخصی خلاصه اونجا بود که فهمیدم چه کلاه گشادی سرم رفته فرداییش گفتم مدرکمو بدین می خوام برم.آخ افتادن به التماس نه تو رو خدا مرخصی می خوای می دیم حقوق می خوای می دیم...درسته حقم دادن ولی فهمیدم واسه علم ارزش قائل نیستن منم دارم یواش یواش بارم می بندم که از اینجا برم واسم دعا کنید

 
 

دوشنبه 1388/04/08

شهادت

سیب:

تقدیم به ندا و همه خونهای پاک و گرم سنگفرش خیابانهای وطنم:

اینجا شهادت است که تکرار می شود

آواز مادری است که آوار می شود

فریادهای ماست که در ظلمت زمین

تا شعر می شود بر دار می شود

وقتی حسین ها لب بسته خفته اند

زینب رسالتی است که تکرار می شود

خونت عزیز گشت در شعر های ما

مردم به خون توست که بیدار می شوند

آرام خفته باش در خون گرم خویش

زیرا شهادت است که تکرار می شود...

 
 

شنبه 1388/04/06

پیام Chris de Burgh به ایرانیان

 

Recent events in Iran have filled me with shock and mounting horror, and I send my heartfelt sympathies and support to all my friends and fans there who may have been caught up in what has become a huge international story. Many people all over the world have reacted with anger and dismay at what appears to be blatant violations of basic human rights to freedom, health and happiness, and I sincerely hope that there will be a proper and fair resolution to these serious and opposing points of view, in this country with such a rich and important history, and a place that I have come to regard with respect and affection.

Chris de Burgh (June 22, 2009)



http://cdeb. com/maindex. html

 
 

شنبه 1388/04/06

وقتي قابیل هابيل را كشت خداوند گفت خون برادرت از زمين نزد من فرياد ميكند

اي خداوند من

آيا خون فرزندانت در ايران نزد تو فرياد ميكند؟

خون ندا

كه براي فرياد حقيقت ريخته شد

و چشمهاي معصوم بازش كه به تو نگاه ميكرد

و در انتظار پايان سكوت تو بود

اي خداوند

خاموش منشين

تو در ميان اين هياهو هستي

تو در ميان خونهاي ريخته شده مي‌گذري

تو همين جايي

بين اين فريادها

بين اين نامردمي ها

بين اين نفسهايي كه براي حقيقت قطع مي‌شود

و مي‌بيني همه چيز را

و تو عادلي

اي خداوند من

و آرامش ما در عدالت توست

خاموش منشين

و عدالتت را اجرا كن

خداوندا قدرتت را بر ايران زمين بريز...

__._,_.___

 
 

چهارشنبه 1388/03/27

وطن کویر پیره که تو خودش اسیره/ تو ای خدای هستی نذار وطن بمیره

نمی دونم چطور میشه توی وبلاگ فیلم گذاشت اما خیلی دوست دارم حتما این فیلم رو ببینین:

یکی از مجروحان راهپیمایی تهران:

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/06/090616_og_casualty.shtml

.......................................

 

*در اولین فرصت برای پست هاتون نظر میذارم همشون رو خوندم اما فرصت نظر الان نیست.ببخشید!

 
 

چهارشنبه 1388/03/27

اه!!!!!!!!

بوووووووو:

 

چرا این طوری شده؟!! چرا اس ام اس قطعه ؟ چرا عصرها موبایل ها قطع می شه؟ چرا تو اینترنت هیچ صفحه ای باز نمی شه؟! نه فیس بوک نه میل نه مسنجر؟؟؟

اینجا چه خبره؟ 

کلا قطعمون کنن خیالشون راحت بشه دیگه... الان کارد به من بزنی خونم در نمیاد.......

بچه ها اینترنت شما هم این جوری شده؟ یا مشکل از سرور ماست؟ موبایل ها که همه جا قطع نشده

 
 

چهارشنبه 1388/03/27

دلتنگی های مزمن

سیب:

سلام.دلتنگم.از همه تنهایی هام.از درد هایی که آروم تو وجودم نشستند و عادی شدند.از انتخابات و نتیجه عجیبش.از عشقم و نتیجه عجیب ترش.از یخچالمون که سوخت!از ماشینمون که فروختیم!از اس ام اس ها که قطعه.از خرداد که همیشه دوسش داشتم اما امسال بد رنگه...از کنکور...از دوست پسرم...از احمدی ن...اد...از ...از...از...خودم.

 
 

شنبه 1388/03/09

یووووو هوووو

بوووووووو:

سلام بچه ها...

امروز زنگ زدم به دکتر نوری مشورت کنم واسه انتخاب رشته.

بهم گفت می خواد یه مقاله از تو پروژه ای که انجام دادم بدیم واسه کنفرانس بین المللی نساجی. گفت باید خودم ارائه بدم.اونم انگلیسی... گفت که هر چه زودتر تصمیممو بگم که می خوام ارائه بدم یا نه.

راستش خیلی خوشحال شدم.

ولی یه کم می ترسم. می ترسم نتونم از پسش بر بیام...

ولی قصد دارم قبول کنم. یکی از دوستام بهم گفت هر وقت دیدی انجام یه کاری واست سخته حتماً اون کار رو انجام بده. چون این نشون می ده که تو قراره پیشرفت کنی و قادر به انجام کاری باشی که الان برای تو سخته.

راستش حرفش روی من خیلی اثر گذاشت.

پس پیش به سوی ارائه انگلیسی تو بخش خارجی کنفرانس... 

 
 

شنبه 1388/03/09

بار دیگر شهری که دوست می داشتم...

بووووووووووو:

 

سلام دوستای گل من

امیدوارم همه خوب باشن.

این هفته رفته بودم رشت. یه روزه...ولی خیلی خوب بود.جاتون خالی. بعد از این همه دردسری که این آخرا کشیده بودم این دفعه با خیال آسوده رفته بودم. به خاطر همین خیلی واسم خوب بود.تجدید خاطرات... تو خیابونا که قدم می زدم عین دیوونه ها با خودم می خندیدم.

دانشگاه هم خیلی تغییر کرده بود.خوشگل تر شده بود.

۸۴ ای ها هم که ترکونده بودن.کلی پرچم زده بودن از رتبه های عالی بچه ها...

جای فریدا و سیب و واتو واتو خالی. گامبو و حنا و آلفرددددووو و برونکا پنج شنبه اومدن خونه ما. خیلی خوب بود. گامبو رو همه بعد از مدت ها دیدیم.

کاش همه بودن...

 
 

یکشنبه 1388/03/03

تب کنکور

گامبووووووووو

سلام بر بچه ها

گامبو الان افسرده.غمگین.ناراحت

فکر کنم فقط آلفرد جونم میخونه.الفردووووووووووو کنکورمو گند دادمرتبه ها که اومد تا بخوام برم بگیرم قلبم تو حلقم بود.گرفتم انگار آب یخ ریخته بودن سرم.وقتی از نت بیرون اومدم اونقدر کار سرم ریخته بود که نگو.هنوز تو شوکم.باورم نمیشه.انقدر درگیر کارای خونه و برادرزادم هستم که اصلا وقت فکر کردن به اونو نداشتم.دیشب قبل خواب فقط بغضم داشت میترکید که از شانسمون به زور آنقدر چشمرو فشار دادم تا یه قطره اشک بیاد.اونقدم خسته بودم که خوابم برد.دلم میخواد یه جایی برم که تنها باشم و هیچ کس نباشه پیشم و فقط زار زار گریه کنم.وتی کجا.ختی دلمم میخواد از خودم فرار کنم.اینن بهتره.دلم میخواست به یکی بگم شاید سبک شم.ولی چلچله جونمو دوست جونمون(هجی)از دست این غول کنکور فرار کردن.گرچه خیلی بیشتر از اینا زحمت کشیده بودن.میبوسمشونو تبریک میگم به جفتشوناز بوووووووووووو جونمو بقیه خبر ندارم.ایشالا خوشحال باشن.اسم خانوم فراموشکار یادم رفت.راستی شاید اومدم تهران یا کرج.مامانم میگه بیا حالو هوات عوض شه.نمیدونم چرا افسرده نمیشم.الان انگار هیچ حسی ندارممثلا میخوام ادای ادمای ناراحتو در بیارم نمیدونم چرا نمیشهچقدر بی عارم آخه.یکم گریه کنم دیگه.اههههههههههههقاطی کردم دیگه اساسیا

 
 

Weblog Themes By Pars Theme