سلاااااااام
اسم من بو اه! البته نه از نوع گندش
بلکه از نوع خوش بو و خوشگل و مامانیش! (بابا تحویل
)
واسه این که منو با بوهای مختلف اشتباه نگیرید عکس خودم رو هم گذاشتم. ببینید و لذت ببرید!
کلا ً چون نقشم تو گروه از همه پر رنگ تره !!! سعی کردم عکس گنده ای از خودم بذارم تا به اهمیت من پی ببرید.
حالا بعدا ً با هم بیشتر آشنا می شیم.فعلا ً به این معرفی مختصر بسنده می کنم.
دوستان دوستون دارم.![]()
بچه ها خیلی نامردین ! واقعا از دستتون ناراحت شدم! ![]()
با شما هستم : فریدا و سیب و .... و ....(بقیه هنوز خودشونو معرفی نکردن)
چرا موقع عکس گرفتن منو خبر نکردین ؟حالا باید مخفیانه عکستونو پیدا کنم؟؟؟؟!!!!!

من عاشق دوستامم ولی هیچ وقت به نصیحتهاشون گوش نمیدم !طاقت رنجشون رو ندارم اما شاید گاهی خودم باعث رنجشون شدم..بی نهایت حسودم و خوش ندارم کسی دوستامو ازم بگیره..
اسم این وبلاگو من پیشنهاد کردم به یاد این سالهایی که دور از خونه هامون گذروندیم و هزاز هزار خاطره زیبا و تلخ برای هم ساختیم..می خوایم بعد از این که کمکم بر میگردیم خونه هامون و از هم دور میشیم اینجا دوباره خونه مشترکمون بشه و دوباره هم خونه و هم اتاقی بشیم

یادش بخیر شب اول توی خوابگاه اون قدر زود با هم صمیمی شدیم که همه خیلی راحت خوابیدیم و هیچ کدوم به یاد نیاوردیم که این اولین شب دور از خانه است...
کاش می تونستیم برگردیم به اون سالها تا این بار بیشتر قدر روزهای با هم بودن رو بدونیم
مغز گروه ( فریدااااااااااااااااااااا):

من الان نه وقتشو دارم نه حضورذهن .فقط بهتون افتخار آشنایی می دم : بنده فریدا .مخلص همه بروبچز دور از خانه!!!!!!
از آلفردوووووووووو تشکر می کنم به خاطر حال دادن بهمون که این وبلاگو به راه انداخت( البته پیشنهادش از من بود)![]()
اصولا همه پیشنهادهای خوب و اساسی و کاردرست ب.د.ا.خ ( بروبچز دور از خانه) متعلق به این جانب می باشد.
مخلص همتونم
فریدااااااااااااااااااااااا
آلفردو:
سلام. من آلفردو هستم. لطفا اسمم رو درست تلفظ کنید چون برام خیلی مهمه!
" دو " ی آخرش رو با شدت بخونید.
علت اینکه چرا این اسمو روی خودم گذاشتم ، بر می گرده به علاقه ی شدیدی که در ماه اخیر به این اسم پیدا کردم !
قرار بر این است که این وبلاگ ، یک وبلاگ گروهی باشه. وبلاگی درباره ی ما یعنی ما 7 ، 8 نفر! استارتشو من زدم ، حالا تا چقدر بچه ها همکاری کنند خدا عالمه.
البته شاید خیلی دیر به این نتیجه رسیدیم که خاطراتمونو در وبلاگ ثبت کنیم آخه این ترم ، درسمون تموم می شه ( البته این ترم ، اضافه بر سازمانه، چون فقط خدا خواسته که 8 ترمه تموم نکنیم!)
روز اول که برای ثبت نام خوابگاه اومده بودیم ، وقتی دوستامو ( که اون موقع حتی برام آشنا هم نبودند) دیدم، فکر نمی کردم که حتی بتونم یک ترم رو هم تو اون اتاق سر کنم. و حالا ، با گذشت چند سال از اون روز ، نمی تونم تصور کنم که روزی بیاد و من بدون دوستام ، اون روز رو سر کنم....
با هم گریستن ، با هم خندیدن ، با هم خاطرات مشترک داشتن ، رازدار هم بودن ، با هم و برای هم فداکاری کردن و مهمتر از همه ،با هم زندگی کردن ، چیزی نیست که به همین راحتی بشه ازش صحبت کرد. دنیا دنیا ارزش داره . ارزشی که شاید در خلوت هرکدوم از ما بیشتر خودشو نشون بده.
فقط خدا کنه غفلت نکنیم تا این شاخه ی گل پژمرده نشه.
دوستی شاخه گلی است
که به یک غفلت خواهد پژمرد
می شود آیا غفلت نکنیم؟
عزیزان دلم ، با ذره ذره ی وجودم ، دوستتان دارم.
