هميشه از بي تو بودن ها شکوه کرده ام
با رها گفته ام کاش ،اي کاش ،کاش
بار ها از کنارت گذشتم و گفتم کاش
بارها زندگي را از نو نوشتم و گفتم کاش
هزاران بار قلم شکستم وکاغذ پاره کرده ام
بار ها از کاش رو نويسي کرده ام ،اما هيچ
من چه نا اميدانه هميشه گفته ام کاش
اما اين بار، اين لحظه مي خواهم شعري ديگر بگويم
شعري سرد که تنها دلي شکسته مي شنود و دلي پاره پاره
شعرم مثل هميشه حرف جدايي است ،دوري ودل تنگي است
من ديگر از عشق نخواهم سرود ، نخواهم خواند نخواهم گفت
تنها بدان که سرماي زمستان شعرم را تلخ تر از هميشه کرد
کاش همانند زمان بعد از سرما طراوت بود شادي بود بهار بود
اما اين بار هم بايد بگويم اي کاش ،کاش ، اي کاش
و بجاي تمام نوشته هايم که برايت ناليدم امروز مي گويم
خداحـــــافــــــــــظ رفيق
خــــداحـــافـــظ
قبل از هر چیز باید یه عذر خواهی از همگی بابت تاخیرم داشته باشم.بعدا براتون توضیح میدم که چرا همچی یه خرده دیر رسیدم.![]()
خووووووووو......ب، جونم براتون بگه که بند...ه حنا هستم.
(البته نه از نوع دختری در مزرعه
) !
من هم عضو کوچکی از این جمع صمیمی و خودمونی ام.خوشحالم که آلفردددووووو دوست عزیز و ملوس خودم این ابتکار جالب رو به خرج داد تا این گروه گرم و دوست داشتنی حالا حالا هااااااااا.... پرحرارت و اکتیو باقی بمونه.
برای همتون سلامتی و خوشوقتی آرزو میکنم.![]()
![]()
شاد باشید.
سلام بچه ها.
من از این شعر خیلی خوشم اومد.گذاشتمش که بقیه هم بخونن و نظرشونو بگن.
برای من که واقعا تکون دهنده بود!
اثر زنده یاد قیصر امین پور
در حاشیه ...
ما حاشیه نشین هستیم.
مادرم می گوید : (( پدرت هم حاشیه نشین بود٬ در حاشیه به دنیا آمد٬ در حاشیه جان کند و در حاشیه مرد. ))
من هم در حاشیه به دنیا آمدم.
ولی نمی خواهم در حاشیه بمیرم.
برادرم در حاشیه بیمارستان مرد.
خواهرم همیشه مریض است. همیشه گریه می کند٬ گاهی در حاشیه گریه٬ کمی هم می خندد !
مادرم می گوید : (( سرنوشت ما را هم در حاشیه صفحه تقدیر نوشته اند. ))
و هر شب ستـاره ی بخت مرا که در حاشیـــه آسمان سوسو می زند به من نشان می دهد.
ولی من می گویم : (( این ستاره ی من نیست. ))
و من در حاشیه به دنیا آمدم.
در حاشیه بازی کردم.
همراه سگ ها و گربه ها و مگس ها در حاشیه زباله ها گشتم تا چیز به درد بخوری پیدا کنم.
من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.
در مدرسه گفتند : (( جا نداریم. ))
مادرم گریه کرد.
مدیر مدرسه گفت : (( آقای ناظم اسمش را در حاشیه دفتر بنویس تا ببینیم! ))
من در حاشیه روز به مدرسه شبانه می روم.
در حاشیه کلاسم می نشینم.
در حاشیـــه مدرسه می نشینـم و توپ بازی بچـه ها را نگاه می کنـم. چـون لباسـم هم رنگ بچه ها نیست!
من روزها در حاشیــه خیابان کار می کنم و بعضی شب ها در حاشیــه پیاده رو می خوابم.
من پاییز کار می کنم٬ زمستان کار می کنم٬ بهار کار می کنم.
تابستان کار می کنم و در حاشیه کار زندگی می کنم.
من سواد دارم ولی معنی بعضی کلمات را خوب نمی فهمم.
مثلا ً کلمه(( تعطیلات )) و(( تفریح )) و خیلی از کلمات دیگر را که در کتاب ها نوشته اند.
از پدرم هم پرسیدم ولی سواد نداشت.
من سواد دارم.
من در حاشیه شهر زندگی می کنم.
من در حاشیه زمین زندگی می کنم.
من در مدرسه آموخته ام که زمین مثل توپ گرد است و می چرخد.
اگر من در حاشیه زمین زندگی می کنم٬ پس چطور پایم نمی لغزد و در عمق فضا پرتاب نمی شوم؟
زندگی در حاشیه زمین خیلی سخت است.
حاشیه بر لب پرتگاه است٬ آدم ممکن است بلغزد و سقوط کند.
من حاشیه نشین هستم.
ولی معنی کلمه حاشیه را نمی دانم.
از معلم پرسیدم : (( حاشیه یعنی چه ؟ ))
گفت : (( حاشیه یعنی قسمت کناره ی هر چیزی٬ مثل کناره لباس یا کتاب٬ مثلا ً بعضی کتاب ها حاشیه دارند و بعضی از کلمات کتاب را در حاشیه می نویسند٬ یا مثل حاشیه شهر که زباله ها را در آن جا می ریزند. ))
من گفتم : (( مگر آدم ها زباله هستند که بعضی از آن ها را در حاشیــه شهر ریخته اند؟ ))
معلم چیزی نگفت !
من حاشیه نشین هستم.
به مسجد می روم٬ در حاشیه مسجد نماز می خوانم !
نزدیک کفش ها ٬ در حاشیه جلسه قرآن می نشینم !
من قرآن خواندن را یاد گرفته ام٬ قرآن کتاب خوبی است.
قرآن حاشیه ندارد ...
هیچ کلمه ای را در حاشیه آن ننوشته اند.
من قرآن را دوست دارم.
همه چیز باید مثل قرآن باشد.

تازه رسیدم خونه.طبق معمول اول از همه اومدم نشستم پای کامپیوتر تا ببینم از دنیای مجازی چه خبر.
اول از هرچیزی از بچه ها تشکر می کنم که انقدر من رو دوست دارن و تند تند عکسهامو میذارن. بچه ها خجالتم ندین دیگه!!!!
دوم اینکه چون چشمهام ( چوب کبریت که هیچی) با دینامیت هم باز نگه داشته نمی شه، فقط یه پست کوتاه می نویسم .
دلم نیومد که وبلاگمون وجود داشته باشه و من اسمی از تاگورم نبرم!!!!!!!!!!!!!![]()
زیباترین و خوشتیپ ترین و فشن ترین و خوش هیکل ترین و ... انسانی که دیدم و البته دیدیم( من و دوستام)، تاگوره . بچه ها هیچ وقت به زبون نیاوردن ولی می دونم که اونا هم با دیدن تاگورم قند تو دلشون آب می شد!!!!! ![]()
فقط خواستم تاگور رو هم شریک لحظه هامون در وبلاگ بکنم.
می دونم که بچه ها خوشحال می شن!![]()
بعدها مفصل راجع بهش می نویسم ولی چه حیف که خودش نمیدونه تاگوره!
فریداااااااااااا:
با نلاش بسیار تو آلبوم عکس هامون بالاخره یه عکس تکی از آلفردو گیر آوردم.البته عکس های تکی دیگه ای هم داشت ولی تو این عکس هم جوونتره و هم خوشگلتر!!!


اولین یلدای با هم که یادتون هست..تو خوابگاه بودیم و واسه یکی از بچه های اتاق تولد گرفتیم و چلچله واسه اولین بار بود که اومده بود خوابگاه ...سلیته رو که یادتونه چند بار اومد بهمون تذکر داد..بچه های اتاق بغلی که با ویلون و سه تار کلی مجلسمونو گرم کردند و یکی یکی مجبور بود یم پشت در اتاق کشیک بدیم تا سلیته سر نرسه!!یادتونه مجبور شدیم چلچله رو تو کمد قایم کنیم...یلدای بعدی با امتحان ریاضیات مهندسی ما زهر مار شد ولی طعم قیمه نساره بو هنوز زیر دندونمه...پارسال هم که یه شب یلدای به یاد ماندنی خونه آلفردو داشتیم یادتونه دوست فریدا چقدر واسمون آواز خوند..شب یلدای امسال به من که خوش گذشت ولی فکر نکنم به دوستام خیلی خوش گذشته باشه که من حسابی شرمندشونم..![]()
این عکس بچگی های آلفردو جونه !!هنوزم همین قدر عاشقه
هندوونه است!!
