تبليغاتX
سالهای دور از خانه
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/29ساعت 23:43  توسط ب.د.ا.خ 

 

چه حالی دارم امشب. خدایا یه کم آرامش می خوام٬ یه کم.

امیدوارم به خوبی بگذره ... "گامی از درون سرد خود برآی"....

 

 


**  یک قسمت از مطلب وبلاگ خودمو اینجا توشتم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 2:34  توسط ب.د.ا.خ  | 

خیلی سخته منم باورم نمیشه که به این راحتی بار و بندیلم و بستم و بدون خداحافظی از بهترین دوستام در خونه رو بستم .نمی خواستم گریه کنم .شب قبلش که با بچه ها بیرون بودم بغض داشت خفم می کرد دیگه تموم شد همه چی خنده ها شیطنت ها دیگه کی شما رو بخندونه کی سر به سرتون بذاره.من فکر می کنم به ترم دیگه که هیچ کدومتون نیستین من می مونم و یه عالمه خاطره.من می مونم و ادمایی که اسمشون همکلاسیه ولی من هیچ احساسی نسبت بهشون ندارم  

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/27ساعت 12:52  توسط ب.د.ا.خ  | 

بوووووو:

 

سلام. به دوستای مهربون و گل خودم.

من از سفر برگشتم. خیلی خوش گذشت... همه چیز عالی بود.جای همه تون خالی بود. ۶۲۸ تا عکس معرکه گرفتم.

انشا ا... یه بار با هم بریم. تا ۱۲۵۶ تا عکس با هم بگیریم.

بووووووووووووس

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت 23:15  توسط ب.د.ا.خ  | 

آلفردددددددو:

 

اگر از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي به خاطر بياور كه..... زيباترين

صبحي كه تا به حال تجربه كرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي

هستي كه هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت 1:33  توسط ب.د.ا.خ  | 

 

آلفرددددددو:

 

مطهری ٬ چهارراه میکائیل ٬ نامجو ٬ دانشکده علوم پایه ٬ منظریه .... این خیابونا رو امشب متر کردم و تمام راه فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم...

 

به تمام این ۴ ٬ ۵  سال فکر کردم . به تمام اتفاقهای خوب و بدی که در این مدت واسم افتاد . به تمام انسانهایی که در این مدت در زندگیم اومدند و رفتند ٬ اومدند و موندند . به تمام خنده هامون ٬ به تمام گریه هامون ٬ به تمام شیطنت هامون ٬ به تمام با هم بودن هامون و حتی به تمام از هم دلخور شدن هامون.

 

و حالا سخت دلم گرفته٬ کاش این آدما الان اینجا نبودن تا اشکم اجازه ی سرازیر شدن داشته باشه!

 

هر سال که ترم هام تموم میشد و می خواستم برم خونه همین حالی رو داشتم که الان دارم اما با یک تفاوت. اون موقع ها دلگرفتگیم همراه با یه امید بود ولی حالا دیگه امیدی به بازگشت برای با هم بودن دراین شهر پر خاطره نیست.

 

خداحافظی همیشه تلخه ٬ همیشه.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت 21:14  توسط ب.د.ا.خ  | 

سیب:

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته...

امشب شب آخره. تنهایی داره چنگالهاشو به سمتم میاره...خونه خالی شده. من موندم والفردو که فردا باید بریم خونه رو تحویل بدیم.از چند روز پیش روزهای دلگیری رو گذروندیم.و با خیلی ها خداحافظی کردیم...امشب یه گشتی تو منظریه می زنم و با شهری که پاییز رو نشونم داد وداع می کنم...نمی دونم این بغض که از دیروز موقع رفتن فریدا تا امروز وتا فردا توی سینه امه کی می شکنه .کنکور نزدیکه و استرس هم بدجوری تو وجودم افتاده.بچه ها برام دعا کنید....نمی دونم چطور می خوام سکوت و تنهایی خونه رو جای گزین خنده ها و شلوغ بازی هامون کنم.به هر حال هر اومدنی رفتنی داره.شاید بعد از به اینجا بیشتر سر بزنیم...

و من مسافرم ای بادهای همواره

مرا به وسعت تشکیل برگها ببرید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت 20:21  توسط ب.د.ا.خ  | 

بوووو:

 

دنیا را بد ساخته اند...!

کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد...

کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری...

اما کسی که تو را دوست دارد و تو دوستش داری...

به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسند...!

و این رنج است... زندگی یعنی این...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 15:9  توسط ب.د.ا.خ  | 

 

این خداحافظی لعنتی.همونی که راه نفسمو بسته.همونی که با چشمای سیاهش همیشه لحظه های زندگی رو ور انداز می کنه

همونی که ازش کینه به دل دارم.این خداحافظی لعنتی که ازش می ترسم.اونی که تشنه ی اشک منه...

آره این جملات رو دیروز جاسپر برای مطلب خداحافظی کامنت گذاشته بود ولی دلم می خواد تو این پست بنویسمش.

آره راست می گفتی. این لعنتی این دفعه اومده سراغ من. اونم نه یک بار...

بعد از این یه ترم که فقط برام سختی و عذاب بود و نمی گذاشت بودن با دوستام مثل همیشه برام لذت بخش باشه یهو یه اتفاقی توی زندگیم افتاد.همه چیز یه تصادف بود و من خواسته و ناخواسته درگیرش شدم.

همیشه فکر می کردم خدا برای این که غم و غصه ی این مدت سختی رو فراموش کنم این اتفاق رو جلوی پام قرار داده. تا آرومم کنه. تا سختی ها و غم های این مدت رو فراموش کنم. تا دوباره قلبم بتپه.

ولی ای دل غافل...

نمی دونستم که این اتفاق می خواد تبدیل بشه به یه بغض گنده توی گلوم و به بغض هایی که از قبل تو گلوم مونده اضافه شه.

نمی دونستم که این غم از همه غم هایی که این سال ها داشتم دردناک تره.

این خداحافظی لعنتی که سال ها برای فرار از اون چشمم رو به روی خیلی چیزا بستم. خیلی وقتا با خودم جنگیدم. چون می دونستم هر چقدر هم آدم قوی و محکمی باشم زیر بار سنگین خداحافظی شونه هام می شکنه. خورد می شه...خودمم خورد می شم.

حالا این بار خداحافظی با یه ترفند تازه دوباره پاشو تو زندگیم گذاشت. خداحافظی منو گول زد. دوباره بارشو رو شونه هام انداخت. دوباره همه ی غم و غصه ها رو توی دلم ریخت و رفت... رفت تا دنبال قربانی بعدیش بگرده.

حالا من موندم و چشمایی به قرمزی کاسه ی خون...

 

شعرم مثل هميشه حرف جدايي است ،دوري ودل تنگي است
من ديگر از عشق نخواهم سرود ، نخواهم خواند نخواهم گفت
تنها بدان که سرماي زمستان شعرم را تلخ تر از هميشه کرد
کاش همانند زمان بعد از سرما طراوت بود شادي بود بهار بود
اما اين بار هم بايد بگويم اي کاش ،کاش ، اي کاش
و بجاي تمام نوشته هايم که برايت ناليدم امروز مي گويم
خداحـــــافــــــــــظ رفيق
خــــداحـــافـــظ

 

بچه ها ببخشید که این پست غمگین رو گذاشتم. برام دعا کنید...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/18ساعت 10:53  توسط ب.د.ا.خ  | 

بوووووووو:

 

دیروز خداحافظی کردم.

از بچه ها...

ولی انگار دلم نمی خواست باور کنم این خداحافظی با بقیه خداحافظی ها فرق داره.

دلم نمی خواست این خداحافظی یه جور دیگه باشه

دوست داشتم فکر کنم مثل همیشه خداحافظی می کنم و دوباره هفته ی دیگه زنگ در رو می زنم و ... دوباره سلام

باورم نشد... باورم نمی شه...

 

من دوباره هفته ی دیگه بر می گردم و زنگ در رو می زنم و می گم :

سلاااام .منم...

 

بازم دوباره        دلم گرفته

دوباره شعرام    بوی غم گرفته

کسی نفهمید   غمم چی بوده

دلیل یک عمر    ماتمم چی بوده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/17ساعت 9:18  توسط ب.د.ا.خ  | 

سلاااااااااام

دوست داشتم اولین پستم رو با شرایط روحی بهتری می نوشتم!!!

بچه ها من ۱۱ ترمه شدم!!

باورم نمی شه.دو ترم دیگه هم باید بچه هامونو تحمل کنم.

بیکار نشینید.فکر کنید ببینید این دفعه دیگه باید به بابام چی بگم...

آلفرددددو دیدی بالاخره منم اومدم! 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 10:54  توسط ب.د.ا.خ  | 

بووو:

...
من كه از درون ديوارهاي مشبك شب را ديده ام
و من كه روح را چون بلور بر سنگ ترين سنگ هاي ستم كوبيده ام
من كه به فرسايش واژه ها خو كرده ام
و من . باز آفريننده اندوه
هرگز ستايشگر فروتن يك تقدير نخواهم بود
و هرگز تسليم شدگي را تعليم نخواهم داد
زيرا نه من ماندني هستم نه تو ...
آنچه ماندني است وراي من و توست .


فقط و فقط براي لبخند تو خواهم جنگيد .....

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/13ساعت 9:53  توسط ب.د.ا.خ  | 

سیب:

بعد از ۴سال و خورده ای خاطره که با هم جمع کردیم خاطرات یک ماه گذشته خیلی خوب و به یاد ماندنی بود و ما همه این خاطرات باحالو مدیون برفی هستیم که امتحانا رو کنسل کرد و باعث شد یه عالمه دوست جدید پیدا کنیم و همه انرژی های نهفته این سالها رو تخلیه کنیم...شاید قابل باور نباشه که ما از صبح تا شب مشغول برف بازی بودیم و اون قدر سردمون می شد که قسم می خوردیم دیگه نمیایم اما بعد از اینکه بر می گشتیم و گرم می شدیم با اولین پیشنهاد بچه ها باز دوباره شال و کلاه می کردیم و راهی می شدیم..با اینکه من تو قسمت دوم برف بازی که هم باحالتر بود هم متنوع تر اما اون قدر خاطرات اون چند روز شیرین بود که می تونم بگم از بهترین روزهای با هم بودمون بود...

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/10ساعت 12:23  توسط ب.د.ا.خ  | 

 

مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شوم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/10ساعت 2:23  توسط ب.د.ا.خ  | 

بووووو:

تولد تولد تولدت مبارک.

آلفردددوی عزیزم تولدت مبارک.

اینم جشن تولد وبلاگی.

ببین چه کیک خوشگلی واست گذاشتم...

تنهایی نخوریا

راستی بچه ها شمع های روی کیک رو بشمرید تا به سن آلفردددو پی ببرید.

خواستیم روی کیک بنویسیم برای بهترین مادر بزرگ توی تمام دنیا ولی گفتیم بنویسیم مادر که ناراحت نشه!!!

راستی ما هر چی تلاش کردیم نتونستیم تعداد شمع ها رو بشمریم. آخه خب سن ه می ره بالا و شمع ها زیاد می شه شمردنش هم سخت می شه دیگه!

هر کی تونست سن آلفردددو رو بشمره به ما هم بگه   

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 20:4  توسط ب.د.ا.خ  |