تبليغاتX
سالهای دور از خانه

بوووووووووووو:

نمی خواستم دیگه پست جدید بنویسم ولی دلم نیومد. آخه دیشب خیلی باحال بود.

دیروز تو خیابون ما ولوله بود. بزن و برقص. نارنجک هم که قربونش برم مثل نقل و نبات می انداختن.

یهو توی اون هیر و بیر بگید کی رو جلوم دیدم؟

آقای سلام  همکلاسی مودب برونکا و سیب.

سلام علیک کردیم و بعد دیگه رفت تو جمعیت.

فکر کنم رفته بود وسط مست ها و داشت می رقصید...

 

من روی یه سکویی لبه ی پارک وایستاده بودم تا  بهتر ببینم.

یهو دیدم پسرا همه دارن می دون طرف من!!!

وحشت کردم. تو اون لحظه فکر های مختلفی به سرم زد.

یه لحظه فکر کردم خیلی مهم شدم که همه می دون طرف من...

یه لحظه فکر کردم یکی حواسش نبوده به جای نارنجک بمب اتم آورده که همه دارن فرار می کنن...

همین جور داشتم به فکر کردن ادامه می دادم که دیدم چند تا موتور پلیس با باتوم دارن میان و من عین منگولا اون بالا وایستادم.

دیگه نفهمیدم چی شد که مثل موشک پریدم و دیدم داداش کوچولوم تنها توی پارک وایستاده و دور و برش رو نگاه می کنه...

منم  بدو دست اون رو گرفتم و فرار کردیم.

و این طور بود که چهارشنبه سوری ما با هیجان تموم شد. ولی خیلی حیف شد تازه داشتیم کیفور می شدیم...

 

نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/29  توسط ب.د.ا.خ  | 


بوووووووووو:

 

سلام به دوستای گل خودم.

سال جدید رو به همه ی شما تبریک می گم و امیدوارم سال خوب و پر از شادی و خوشبختی و موفقیت برای همه تون باشه...

ما که می ریم سفر. امیدوارم تعطیلات به همتون خوش بگذره.

 

نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28  توسط ب.د.ا.خ  | 


بوووووووو:

بچه ها من جمعه سرنوشت کشور رو رقم زدم...

آره من رای دادم

ولی به شیوه ای کاملا ً دیدنی... فکر کنم اخبار اسممو اعلام کرده باشه! شما نشنیدید؟!!

بنده امسال دیدم برگه ی مهر های شناسنامه ام خیلی خالیه گفتمیه رای بدم پس فردا برای کار پیدا کردن دچار مشکل نشم.

اصلا ً هم درجریان انتخابات نبودم

روز رای گیری رفتم پای صندوق. اونایی که رای دادن می دونن که دو تا برگه برای رای دادن وجود داشت. یکی قرمز برای مجلس و اون یکی سبز برای خبرگان.

البته این اطلاعاتیه که من بعد از رای گیری به دست آوردم و قبلش نمی دونستم دو تا انتخاباته و برگه ی مهر خورده ی سبز رو روی میز جا گذاشتم...!!!!!

احساس کردم چیز زایدیه...

اما برسیم به برگه ی قرمز...

اون رو به شکلی هنرمندانه خط خطی کردم و رفتم که بیندازم توی صندوق. دیدم دو تا صندوق هست و منم شانسی انداختم توی یکی از صندوقا ! که البته بعدا ً فهمیدم صندوق برگه های سبز بوده....

آخرش که رفتم شناسنامه ام رو بگیرم دیدم یارو دو تا مهر واسم زد. منم کلی ذوق کردم که آخ جوووووووون.یکی می خواستم دو تا شد!

ولی وقتی اومدم خونه و همه بهم خندیدن و منو بی سواد خطاب کردن کلی حالم گرفته شد...

نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26  توسط ب.د.ا.خ  | 


 

ساااااااااااااااااابوووووووووووولااااااااااااااااااااا

بابا دو روز نبودم ببین چه اتفاقایی افتاده

مبارکست  انشاءالله. واتو واتو آرزو می کنم خوشبخت بشی عزیزم یه دستیم سر صغی و آلفردو

 بکش آخه سنی ازشون گذشته

امیدوارم همه ی دوستان عروس بشن

راستی الفی ممنون بد نشده از هیچی بهتره خودت که میدونی بابت چی می گم فقط صداشو در نیارمراقبه خودتون باشین

 

 

 

   راستی منم چهار شنبه سوریه رشت می خوام!!!

نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/20  توسط ب.د.ا.خ  | 


بووووووووو:

 

بچه ها می دونید وقتی دوماد شدنه جاسپر رو باور نکردید یاد چی افتادم...؟
یاد سال دوم دانشگاه... که حسابی سر کارتون گذاشتم
ماجرا از این قرار بود:

یه روز بعد از ظهر با آلفردددددو رفته بودیم خرید که من هوس کردم شیرینی بخرم
خلاصه یه جعبه ی کوچولو شیرینی خریدم و اومدیم خوابگاه.
همین طور که داشتیم می اومدیم اتاق یهو به فکرم رسید حالا که پول خرج کردم و شیرینی خریدم, بچه ها رو هم سر کار بذارم یه کم بخندیم
با آلفردددو فکر کردیم چی بگیم که تابلو نباشه... آخه بین بچه ها بعضیا خیلی تیز بودن. مثل برونکا و حنا که به همین راحتی سر کار نمی رفتن
سیب جونم که از همه زودتر باور می کرد. الهی قربونش برم اون شب حسابی دل منو سوزوند
چند وقتی بود که مامان و بابای من به این فکر افتاده بودن که برام انتقالی بگیرن بیام تهران ولی جور نمی شد!
یهو به فکرم رسید به بچه  ها بگم که انتقالی ام جور شده و تا آخر این ترم بیشتر پیششون نیستم...
فکر معرکه ای بود!!!
وارد اتاق شدم و با ذوق و خوشحالی جور شدن انتقالیم رو اعلام کردم
گفتم وقتی بیرون بودم مامانم بهم زنگ زد و اطلاع داد. منم چون پول زیادی همراهم نبود فعلاً یه جعبه کوچولو شیرینی خریدم تا بعدا ً یه شیرینیه حسابی بدم.
خلاصه چون اون موقع جو اتاق بشنو و باور نکن بود با یه کم سختی تونستم به بچه ها بقبولونم که واقعا ً رفتنی ام!
آخی حنا که اون موقع تازه عقد کرده بود و هر چی تلاش کرده بود نتونسته بود انتقالی بگیره خیلی ناراحت شد. حق هم داشت. هر کی جای اون بود ناراحت می شد. دلم خیلی واسش سوخت. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که به مامان و شوهرش زنگ زد و گفت...
اوه اوه. اوضاع بی ریخت شد. حالا چی کار کنم؟
تصمیم گرفتم که توی یه موقعیت خوب هرچه سریعتر به حنا بگم که سر کار بوده.
این شد که کمین نشستم تا دیدم حنا داره می ره دست به اب!!!دنبالش رفتم و بهش گفتم.
ولی ازش قول گرفتم که به بقیه نگه
حالا دیگه دو تا همدست داشتم...
اون شب سیب داشت با من حرف می زد که یهو بغض کرد... وای فکر اینجاش رو دیگه نکرده بودم.الهی قربونش برم
خب بالاخره دور شدن از عزیزی مثل من برای همه سخته دیگه!!!
غم بزرگیه
...
شرایط سخت تر شده بود. از یه طرف از این که بچه ها رو ناراحت کرده بودم احساس عذاب وجدان می کردم از یه طرف هم دیگه روم نمی شد بعد از این همه آب و تاب دادن بهشون بگم که سر کار بودن... می ترسیدم که کله ام رو از جا بکنن
مشکل اینجا بود که بچه ها به مامان و باباهاشون هم گفتن...
با آلفردددددددو مشورت کردم که چه خاکی تو سرم بریزم. چه جوری بگم سر کار بودن!
آلفرددددددددددو پیشنهاد کرد که اصلا ً نگو.
آخر ترم بگو جور نشد که برم...
به توصیه ی آلفرددددددددددو یه مدت بی خیال شدم و به روی خودم نیاوردم ولی یادم نیست بعد از چه مدت یه روز سر غذا تابلو بازی در آوردم و به بچه ها فهموندم که سر کار بودن
خوب شد زنده موندما...

حالا هم بچه ها حق دارن به همین راحتی حرفمو باور نکنن
...
ولی بچه ها این دفعه من شما رو سر کار نذاشتم
مگر این که جاسپر منو سر کار گذاشته باشه

نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19  توسط ب.د.ا.خ  | 


بوووووووو:

بچه ها یه خبر جدید...

یه شام اساسی افتادیم...

جاسپر داره دوماد می شه...

من که هنوز ته و توی قضیه رو در نیاوردم!

هر کی فهمید چه خبره  بیاد و به ما هم بگه.

جاسپر باید برامون تعریف کنی.

نوشته شده در  شنبه 1386/12/18  توسط ب.د.ا.خ  | 


 

چون این مدت با بوووو خیلی شوخی کردم ، گفتم واسش یه پست بنویسم تا بدونه که چون جنبه اش رو داشت باهاش شوخیدم...

 

بووووووووو ی عزیزم می دونی که خیلی دوستت دارم و چون دوستت دارم سر به سرت می ذارم.

 

 

*****************************************************

 

                       دل من دیر زمانی است که می پندارد                                 

دوستی نیز گلی است ٬ مثل نیلوفر و ناز ٬ ساقه ترد و ظریفی دارد .

بی گمان سنگ دل است آنکه روا می دارد ٬ جان این ساقه نازک را ـ دانسته ـ

بیازارد!

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته ست .

                         تا در آن دوست نباشد همه در ها بسته ست .

 

******************************************************                                                                                                                                                                                                                                               **

 

 

این دفعه دیگه بوست نمی کنم چون دفعه قبل صورتتتو نشسته بودی!!!!

 

 

You are my best friend, Arus khanoom

 

راستی بگما ، من باز هم شوخی می کنم. منتظر باش و منتظر باشید.......

 

 

نوشته شده در  جمعه 1386/12/17  توسط ب.د.ا.خ  | 


برونکا:

سسسسسسسسسسسسسسسلام

بچه ها جاتون خیلی خالیه من الان چند روزی می شه که خوابگاهم مهمون بچه های ۸۳.صغی هاجر سمانه برقی سمانه نساجی همه بودن اینقدر دور هم دیگه می شستیم هر و کر می کردیم که نگید خیلی خوش میگذره ولی ما آواره ایم من رو زمین می خوابم بدون بالش و پتو . دلتون سوخت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی فهمیدین واتو واتو شوهر کرد؟بابا پسره همون خواستگار پارسالیش بود دیگه....................همون که آتو رو تو کوه دیده بود .بیچاره "اتوسا خانوم" بعد عید که آتو رو ببینه چه حالی

می شه بچه ها دعا کنید این قضیه رو راحت درک کنه بسوزه پدر عشق و عاشقیییییییییییییییییی

راستی یه جای شمام بسوزه من چار شنبه سوری رشتم دلتون خواست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخی گناهی ها من عوض شمام خوش

می گذرونم

نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16  توسط ب.د.ا.خ  | 


سیب:

سلام..فقط ۳ -۴ روز نیومدم اینجا ببین چه خبر شده...همه دارن عروس می شن!!راستی علت غیبتم قطع شدن تلفن خونه بود.مامان و بابام از سفر برگشتند..این یه هفته که نبودن خیلی سخت گذشت و حسابی باعث شد قدرشونو بدونم..بووووی عزیز برات دعا کردم ...یه عالمه و امیدوارم شادی تنها هدیه ای باشه که از این به بعد خداوند بهت اهدا می کنه....می بینم که الفی هم حسابی رفته تو نخ پلیس بازی..فقط مواظب باش سر از امین آباد در نیاری!!امثل اینکه ین گودوخ مچ پای ناز نازو که تا ترم ۶ واسه مامانش گریه می کرد از هممون زرنگتر بودا!!حالا هر کی زودتر از بقیه ته توی قضیه رو در آورد بیاد خبر بده....

بچه ها خیلی دلتنگم .باید برم رشت دنبال کارای پروژه اما اصلا حس ندارم مخصوصا الان که دیگه خونه نداریم..اما شاید هفته دیگه رفتم.فردا یه زنگ به این صغی جون می زنم بببینم موضوع چیه..

آخ جون عروسی...!!

نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16  توسط ب.د.ا.خ  | 


سلام به همه ی گوگولی ها

نمیدونین چه خبر دسته اولی دارم!!!!!!!!!!از الان میگم اگه شاختون در اومد نترسید.وااااااااتو وااااااااااتو مچ پا داره عروس میشه.اره درست دیدیدو خوندید پریدو رفت.دلتون بسوزه.موقع شام دادنش بهتون خبر میدم سه سوته برسونید خودتونو دیگه.بشینید سر جاتون عجله نکنید واسه شما خبری نیست.عزیز دلم رفت.حالا من چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟از زوج به فردی رسیدم.منم تنها شدم.ایشا..خوشبخت بشه ان شاء الله.بهش گفتم کفششو واسم نگه داره.عمرآ اگه کفشرو بهتون بدم.مثل جونم تو پام نگهش میدارمدلتون بسوزه

نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15  توسط ب.د.ا.خ  | 


بووووووو:

 

بچه ها ی دور از خانه امروز می خوام واستون خاطره ی

 

سال سوم خوابگاه رو تعریف کنم.البته اون موقع برونکا و

 

سیب از پیشمون رفته بودن. مایه داریه دیگه.

 

وقتی سیب و برونکا رفتن دو تا از بچه های رشته ی

 

تربیت بدنی اومدن اتاقمون. برای یکی از پروژه هاشون

 

چند تا تیکه از استخوان جمجمه آدم و ساق پا و… آورده

 

بودن توی اتاق.

 

روزی که استخونا رو آوردن آلفردددو تو اتاق نبود. این بود

 

که به فکرمون رسید بترسونیمش.

 

خلاصه استخونا رو چیدیم روی تختش و پتو رو کشیدیم

 

روش. اون روز نمی دونم آفتاب از کدوم طرف در اومده بود

 

که آلفرددددو درسخون شده بود و رفته بود سالن مطالعه

 

که درس بخونه. حالا هر چی ما منتظر می شیم که بیاد

 

بالا, مگه درس رو ول می کنه! موقع خواب شده بود هنوز

 

آلفردددو نیومده بود.

 

فکر کردیم چه طوری بکشونیمش بالا که تابلو نشه. آخر

 

سر قرار شد یکی از بچه ها که یادم نیست کی بود بره

 

پایین و خبر کنه که آلفردددددو کجای کاری که تو اتاق

 

بچه های تربیت آتیش به پا کردن و دارن شیطنت

 

می کنن.

 

خلاصه آلفرددددو جان تشریفشون رو آوردن و ما هم

 

مجبور شدیم برای این که شک نکنه فیلم بازی کنیم.

 

( بچه های دور از خانه می دونن منظورم از فیلم چیه.

 

برای بقیه هم نمی تونم توضیح بدم چون یه کم ضایع

 

است!!! )

 

چون هممون خوابمون می اومد فیلم رو زود تموم کردیم.

 

آلفرددددو که از درس خوندن راحت شده بود,  تازه گرم

 

شده بود و دلش نمی خواست بره روی تختش و 

 

بخوابه. اینو دیگه چی کارش کنیم!!!

 

خلاصه ما که تو سه سالی که هم اتاقی بودیم هیچ

 

وقت ساعت خاموشی نداشتیم, یهو اون شب اعلام

 

کردیم که بچه ها بدوید بخوابید. ساعت خاموشیه.

 

برق ها رو هم به غیر از لامپ کوچیکه خاموش کردیم.

 

بعد همه رفتیم تو رو تخت هامون و دراز کشیدیم. حالا نه

 

روم به دیوار دست به آب ! رفته بودیم نه مسواک زده

 

بودیم.

 

آلفردددو هم وقتی دید چاره ای جز خواب نداره

 

مسواکشو برداشت که بره دست به آب و مسواک بزنه و

 

بیاد.

 

خوشبختانه چون مدت زمانی که آلفرددددو کلا ً تو دست

 

به آب سپری کرده از عمر من هم بیشتره , ما فرصت

 

داشتیم که بریم و مسواک بزنیم و بیایم.

 

ما که برگشتیم هنوز الفردددو نیومده بود.

 

حالا همه لحظه شماری می کردیم که بیاد و بره روی

 

تختش و پتوش رو کنار بزنه و … یه جیغ اساسی!

 

آلفردددو اومد.

.

.

.

رفت روی تختش.

.

.

.

پتوش رو کنار زد و

.

.

.

خیلی ریلکس به استخونا نگاه کرد.

 

حتی یه ا ِ هم نگفت…

 

ضد حال از این بدتر هم می شه.

 

به خدا که نمی شه.

 

این همه نقشه کشیدیم. فیلم بازی کردیم…

 

آلفرددددددددو خیلی ضد حالی به خدا! 

 

 

راستی هر چی گشتم نتونستم عکس استخونا رو پیدا

کنم.

نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/14  توسط ب.د.ا.خ  | 


 

بچه ها جاتون خالی . دیروز من و بوووو رفته بودیم میلاد نور.قرار بود برونکا هم بیاد که تنبلی کرد!!!

 

از وقتی وارد مجتمع شدیم شروع کردیم حرف زدن از اتفاقهایی که افتاده (خودتون خبر  دارین که اتفاقهای افتاده در مورد من و بووو بیشتر راجع به چه موضوعاتیست!!)

 

همین طور که حرف می زدیم طبقات رو هم بالا می رفتیم....

 

تا اینکه صدای دخترم! دراومد و هم زمان با اون از آن شرلی  sms  بهم رسید . از اونجایی که تازگی ها حس پلیسی ام تقویت شده و برای حفظ جان باید تمام این ارتباطات رو موشکافی کنم، خیلی آروم که انگار دارم خبری رو به بووو میدم، گفتم  (با لحن متین بخونید) : بوووو ، این  sms   همزمان با این زنگ نمی تونه اتفاقی باشه ، این دو بهم مربوط میشه !!!!( حالا چراشو الان ازم نخواین) و من به پشت خطم گفتم که ما الان میلاد نوریم.

 

پس از اتمام این جمله ، من و بوووو همزمان به هم نگاه کردیم ( مثل فیلمها) و با چنان سرعتی هردو به سمت پله برقی رفتیم که انگار همون لحظه هفت تیر رو به سمتمون نشونه گرفتن. حالا نه یک طبقه ، نه دو طبقه ، نه .... مگه تموم میشد . من نمی دونم کی این همه طبقه رو اومده بودیم بالا!

 

در حین پایین رفتن جت گونه ،به خودمون فحش می دادیم که چرا باید دور و بر ما دوتا ، روانی ها جمع بشن؟؟ ( البته جواب این سوال رو پیدا کردیم. علت اینه که ما دوتا اونقدر دوست داشتنی هستیم که نه تنها عاقلان و هنرمندان و فیلسوفان و .... علاقه مند به بودن در کنار مااند بلکه حتی دیوانگان هم این علاقه رو حس می کنند!!

 جدا ؟ راست می گین ؟ شما هم قبلا به این نتیجه رسیده بودین؟!!)

 

بالاخره این جوری شد که ما به خاطر حس ششم قوی و سرعت بالا تونستیم از خطر مرگ نجات پیدا کنیم( توهم !)!!

 

البته بازی من اون روز به انتها رسیده بود ولی بووو هنوز یه مرحله دیگه داشت که اگه از مرحله آخر رد می شد ، بهش یه  mp4 جایزه میدادن( ظاهرا رد شده! ای ول)

 

می دونم که همتون خیلی دوست دارین که جای من و بووو باشین تا از زندگیتون لذت بیشتری ببرین . جهنم ضرر، من و بووو ازین لذت  میگذریم و دیوونه هارو به سمت شما پاس میدیم. دوستی همین جاها به درد می خوره دیگه . تورو خدا اینقدر تشکر نکنین ، وظیفه بود.

 

 


 

پ.ن . : راستی این گردش تفریحی ( !) یک خبر جانبی اما مهم داشت.البته می دونین که من اهل خبرچینی نیستم ! ولی خوب ، گوش ِ دیگه ،دست خودش نیست ، می شنوه. حالا بین خودمون بمونه، واسه بووو ........  دیش دین دیرین دین ......

آره بابا ، چه خبری موثق تر از این که خاله ، به آدم   sms  بده و توش بنویسه : سلام عروس خانوم!

حالا از من نشنیده بگیرین ولی .....  ولی برین لباساتونو بدوزین...... ( جاسبر تو هم دعوتیا)

به بوووو یه وقت نگین من گفتما.....

 

نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13  توسط ب.د.ا.خ  | 


بوووووووو:

 

بالاخره تموم شد.امشب خیلی آرومم.

نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12  توسط ب.د.ا.خ  | 


سلام به همه جیییییییییگرا

منم اومدم دیگه.دلم واستون۱۰تا تنگیده.خوش بحالتون حداقل خونه دارین ولی من چیخوابگاهم دیگه به ما نمیدن.ما دیگه باید مازاد اندر مازاد بشیم دیگه.حتماْ بعداْ یه سر پیش ما بیاین.به یاد روزهای گذشته که دیگه بر نمی گرده.به یاد اتاق های زیبا و تمیزی که داشتیم وبه عنوان نمونه‌‌ی نمونه ها معرفی شدیم.همه که یادتون هست(مگه میشه فراموش کرد)

نوشته شده در  شنبه 1386/12/11  توسط ب.د.ا.خ  | 


بوووووووووو:

 

 

 

 

نمی دونم چرا دنیا این جوری شده...

چرا آدماش این جوری شدن...

چرا ارزش هایی مثل انسانیت دیگه ارزش نیستن و عوضش یه چیزای پوچی تبدیل به ارزش شدن...

چرا آدما خودشون رو اینقدر ضعیف می بینن...

چرا خودشون رو باور ندارن...

چرا باور نمی کنن که درون آدما خیلی با ارزش تر از شرایط بیرونی اوناست...

چرا ...

چرا ...

چرا ...

کاش یکی پیدا می شد که می تونست جواب این سوالامو بده.

خدایا از این دنیا خسته شدم...

دنیایی که آدم جوابی برای سوالای همیشگی اش پیدا نمی کنه.

...

 راستی برونکا بازم از همراهی ات ممنون.

 

 

نوشته شده در  شنبه 1386/12/11  توسط ب.د.ا.خ  | 


بووووووووو:

 

برونکا ی عزیز.

تو بقیه بچه های دور از خانه رو تو دانشگاه می بینی.

پسورد خونه مون رو بهشون بده تا اونا هم بنویسن.

بابا دلمون از دوری شون ترکید... 

نوشته شده در  جمعه 1386/12/10  توسط ب.د.ا.خ  | 


هیچی نگو

سکوت کن

حرفی نزن

بذار فکر کنه برای تو مهم نیست

اعتراضی نکن

قوی باش

گریه میکنی؟ در خفا گریه کن

 در خفا عصبانی شو

در خفا با روحت در گیر شو

اما حرفی نزن

فقط  و فقط سکوت کن

 

.

.

.

.

.

 

سکوت کن چون او روانی است

سکوت کن چون او بیمار است

سکوت کن چون او تهدید کرده

سکوت کن چون ......

 

.

.

.

.

.

.

 

سکوت کردن تو فایده ای نداشت چون اون زهر خودش رو ریخت!!

 

.

.

 

فقط حیف که تو حرف زدن یادت رفت....

 

 

نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/09  توسط ب.د.ا.خ  | 


سیب:
یادمه تو خوابگاه که بودیم یه نوار داشتیم که پر از آهنگهای قدیمی بود و هممون دوستش داشتیم با اینکه زیاد با کیفیت نبود اما قبل از خواب همیشه گوش میدادیم...یه نوار دیگم داشتیم که مال آلفردووو بود و چند تا آهنگ ملایم از اندی و هلن داشت که خیلی آرامش بخش بود...به هر حال ما تقریبا سلایقمون تو آهنگ گوشیدن تقریبا یکی بود مثلا بوووووووووووووو به قمیشی علاقه داشت...فریداا به آهنگهای غربی ولی آروم مثل مدرن تاکینگ گوش می داد...من عشق گوگوش بودم ..حنا با آهنگهای رقصی حال می کرد ولی در این میان علاقه آلفردو به یه آهنگ جواد از سپیده مثال زدنیه!!!به هر حال اون روزهای زیباو اون شبهای سرد خوابگاه با حرف زدن های حنا تو خواب و دیر اومدن های برونکا از کتابخونه و ...گذشت!یادش بخیر!!

نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/07  توسط ب.د.ا.خ  | 


فریداااااا

به دوستان افتخار میدهد

سابووووووووووووولاااااااا

می دونم دل همتون برام تنگ شده ولی خوب زندگیه دیگه

منم دلم خیلی برایه همتون تنگ شده ولی چه می شه کرد زندگیه دیگه

خیلی دوس دارم دوباره دور هم جمع شیم به امید انروز پیپیپ فررررررررررریداااااااااااا

برایه بچه هایی که کنکور داشتن ارزوی موفقیت می کنم مخصوصا برای خودم و الفردووووووو .

خدا بگم این الفردورو چکار نکنه ببین چی تو دامن ما انداخته اخه منو چه به این کارااا

دیگه خدافظ عزیزانم


نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/06  توسط ب.د.ا.خ  | 


برونکا


سلااااااااااااااااااااااااااااااام بچه ها من بالاخره میکرو قبول شدم باورم نمیشه فک کنید من امروز اومدم دانشکده همه غریبه .شهاب کوچیکرو دیدم  کلی حرف زدیم بعد فرامرز دیدم با اونم یکم حرفیدم اه اه خانوم سگه اومد باید برم

نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/06  توسط ب.د.ا.خ  | 


 

بوووووووو:

 

سلام مهندسای گل.

روزمون مبارک.

نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/05  توسط ب.د.ا.خ  | 


خدایا کمکم کن.

به من توان بده.

قدرت بده تا بتونم مشکلاتم رو حل کنم.

نوشته شده در  شنبه 1386/12/04  توسط ب.د.ا.خ  | 


 آلفردددددددو:

 

 

 

 

از خونه ی ما ناامیدی ها سفر کرده

                                          گویا دعاهای من ِ خسته اثر کرده

من لحظه ها را می شمارم تا رسد فردا

                                  آن لحظه ی خوب در آغوشت کشیدن را

بعد از جدایی ها، آن بی وفایی ها

                                            فردا تو می آیی،فردا تو می آیی

بعد از گسستن ها، آن دل شکستن ها

                                             فردا تو می آیی،فردا تو می آیی

  

 

 

چقدر من این شعر وآهنگ رو دوست دارم، مخصوصا الان که منتظر فردام تا تو بیای.

 

فردا تو می آیی....

 

 


 

** راستی بچه ها چی کار کردین کنکوراتونو؟؟؟ طبق معمول گند زدین یا هنوز امیدی بهتون هست؟؟

 

نوشته شده در  جمعه 1386/12/03  توسط ب.د.ا.خ  | 


بوووووووووووو

 

 

من اناری را می کنم دانه

:به خود می گویم

 کاشکی این مردم -

-دانه های دلشان پیدا بود

 

 

سهراب سپهری

نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01  توسط ب.د.ا.خ  | 


بوووووو:

 

سلام به دوستای گل خودم.

قابل توجه هر کسی که دلش می خواد بدونه کنکور ارشد رو چی کار کردم...

 

گند زدم.

بله درست خوندید. گند زدم.

البته انتظار بیشتری هم نداشتم. ولی متاسفانه خانواده ی محترم انتظارات بیشتری داشتن!

سیب و برونکا شما چی کار کردید؟

 

نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01  توسط ب.د.ا.خ  | 


Blog Skin