بانوي من!
يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز عاقبت.
نه با سفري يك روزه
نه با سفري بلند
بل با آخرين سفر
يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز با عاقبت.
نه با كلامي كم توشه از مهرباني
نه با سخني تو بيخ كننده
بل با آخرين كلام.
يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز عاقبت.
تو بايد بداني عزيز من
بايد بداني كه دير يا زود _ اما، ديگر نه چندان دير_ قلبت را خواهم شكست؛ و كاري جز اين هم نمي توان كرد. اما اينك، عليرغم اين شكستن محتوم قريب الوقوع _ كه مي دانم همچون درهم شكستن چلچراغي بسيار ظريف و عظيم، فرو ريخته از سقفي بسيار رفيع خواهد بود _ آنچخ از تو مي خواهم _ و بسياري از ياران، از يارانشان خواسته اند _ اين است كه بر مرده ام دل نسوزاني، اشك بر گورم نريزي، و خود را يكسره به اندوهي گران و ويرانگر وانسپاري...
اين است تمام آنچه كه آمرانه، همسرانه، و ملتمسانه از تو مي خواهم؛ تو كه در سفري چنين پر مخاطره خالق جميع خاطره هايم بوده يي.
مي داني كه من و تو همانقدر كه با اين خواهش بزرگ آشنا هستيم، پاسخ هايي را كه به اين خواسته داده مي شود نيز مي شناسيم.
و من، عليرغم منطقي بودن همه پاسخ ها، و عليرغم جميع مشاهدات و تجربه ها، بر سر اين خواسته همچنان پاي مي فشارم، و مي خواهم به من اطمينان بدهي كه در يك لحظه ي عظيم و باز نيامدني، فراسوي همه ي منطق هاي مستعمل قرار خواهي گرفت _ با تجربه يي نو؛ و تابع پرشور چيزي خواهي شد كه حتي مي تواند قوي ترين منطق ها را به آساني خرد كند و درهم بكوبد.
عزيزمن!
بگذار آسوده خاطر و بي دغدغه بميرم. بگذار تجسمي از آن روز داشته باشم كه دلم را به تابستان بياورد. بگذار شادمانه بميرم. و شادمانه مردن ممكن نيست مگر آنكه يقين بدانم تو مي داني كه براين مرده حتي قطره يي نبايد گريست. در يادداشت هايي كه برايت گذاشته ام و مي تواني آنها را چيزي همچون يك وصيت نامه ي بازيگوشانه تلقي كني، به كرات گفته ام كه از نظر شخصي و فردي، هر روز كه بروم، بي آرزو رفته ام؛ چرا كه سالهاست به همه ي آرزوهاي شخصي و فردي ام دست يافته ام. مطلقا بي توقع ام، ابدا تشنه نيستم، و چشم هايم به دنبال هيچ، هيچ، هيچ چيز نيست؛ اما از نظر سياسي، اجتماعي و ملي، طبيعي ست كه در آرزوي ژرف روزگار بسيار بهتري براي ملتم و ملت هاي سراسر جهان باشم، و اين نيز آرزو يا آرماني نيست كه در جايي به انتها برسد. يك ملت هميشه مي تواند خوشبخت تر از آنچه هست باشد؛ اما براي فرد، خوشبختي، حد و حسابي دارد، بديهي ست كه دليل مساله اين است كه انسان، در تفردش، در واحد محدود و كوچكي از زمان زيست مي كند و آرزوهاي فردي اش در محدوده ي همين زمان شكل مي گيرد، حال آنكه ملتها در بي نهايت زمان جاري هستند، و جهان نوشونده هر دم مي تواند خالق آرزوها و آرمان هاي نو باشد.
محبوب من!
چگونه از تو بخواهم كه برايم گريه نكني؟ چگونه از تو بخواهم؟
مي دانم كه به هر حال، يك روز، قلبت را خواهم شكست _ يك روز، به هر حال.
اما چگونه به تو بگويم كه به حال بسياري از ظاهرا زندگان مي تواني زار زار گريه كني اما نه به حال مرده يي چون من، به حال ماندگان، نه به حال رفته يي چون من.
مگر انسان از يك مهماني دو روزه چه مي خواهد؟
مگر انسان از يك بهار، يك تابستان، يك پاييز، و يك زمستان، چيز بيشتر از چهار فصل دلنشين پر خاطره ي خوش خاطره آرزو دارد؟
مگر انسان از قدم زدني كوتاه در زير آسماني ارديبهشتي، چه انتظاري دارد؟ بانوي بالا منزلت من!
در اين دادگاه به صراحت گواهي بده تا مطمئن شوم كه مي داني گرسنه از سر اين سفره برنخاسته ام و آرزو بر دل بار نبسته ام ...
مگر من سرزميني را عاشق عاشق عاشقش بودم، وجب به وجب نگشتم و با مردمي كه ديوانه وش دوستشان مي داشتم، ساعت ها به گپ زدن ننشستم؟
مگر در اين روستا از رودخانه ماهي نگرفتم؟
و در آن، زير سايه ي يك درخت پير ننشستم و از قمقمه ام آب خنك ننوشيدم؟
مگر بر فراز بلند ترين قله هاي ميهنم، با تني كوفته از خستگي و دلي سرشار از نشاط نايستادم، نخنديدم، و فرياد شادي برنكشيدم؟
( عزيز من! به عكس ها نگاه كن! اين عكس، مرا بر قله ي دماوند نشان مي دهد. مربوط به دومين صعود است. چه تفاخري! يادت هست كه در پنجاه سالگي براي سومين بار به قله ي دماوند دست يافتم _ بعد از آن حمله قلبي « بسيار خطرناك »، و بعد از آنكه پزشكان خوب، خيلي محكم جدي گفتند: « پس از اين، هيچ صعودي ممكن نيست»؟ در همان روزگار نوشته ام: ديگر هيچ آرزويي ندارم. در شصت سالگي، اگر بتوانم باز هم چند قله را در منطقه آذربايجان صعود كنم، البته خيلي خوب است؛ و اگر نشد و نبوديم هم
مساله يي نيست. در جواني اين كار را كرده ييم... )
مگر روزهاي پياپي، در كلبه هاي كويري، گيوه از پاي در نياوردم و بر سفره سرشار از سخاوت كويريان ننشستم؟ مگر شب هاي بسيار، تا سحر، كنار درياي مازندران، زير سيلاب خوش صداي باران، زانوانم را بغل نكردم و به حباب هاي فسفري نگاه نكردم و لبريز از حسي غريب نگشتم؟
مگر، هرگاه كه مي خواستم، تن به درياي شمال نسپردم و ساعت ها در آن غوطه نخوردم؟
مگر بر آبهاي سنگين و رنگارنگ درياچه ي اروميه قايق نراندم و در جزاير متروكش به دنبال صيد تصويري جانوران، در يك قدمي لمشگاه آنها، در گوشه يي خف نكردم؟
مگر جنگل هاي شمال را، روزها و روزها، با كوله باري سبك نپيمودم و به صداي جادويي جنگل هاي سرزمينم گوش نسپردم؟
مگر سراسر خطه ي شمال را پاي پياده نگشتم و با آوازهاي دوردست گيلكي، روح را تغذيه نكردم؟
مگر در سنگرهاي خوبترين فرزندان وطنم چاي نخوردم و عظمت بي كرانه ي ارواح عطر آگين آن دلاوران را احساس نكردم؟
مگر گل هاي وحشي ايران را به تصوير نكشيدم؟ از صدها پروانه عكس نگرفتم؟
و به دنبال بهترين زاويه براي ضبط تصويري از يك امامزاده ي پرت افتاده نگشتم؟
مگر در پناه تو، ساليان سال، قلم در خون ايمان خويش فرو نبردم و هزاران برگ كاغذ را آنگونه كه خود مي خواستم باور داشتم، سياه نكردم؟
من در اين پنجاه سال، به همت تو، بيش از هزار سال زندگي كرده ام ...
آيا باز هم حق است كه كسي بر مرده ام بگريد؟
و تو... به خصوص تو، كه اين همه امكانات را به من بخشيدي
حق است كه با ياد من، اشك به چشمان خويش بياوري؟
انصاف بايد داشت.
انصاف بايد داشت.
من، به مراتب بيش از شايستگي ام، شيره زندگي را مكيده ام، و اينك، هرچه فكر مي كنم، مي بينم كه جز شادي و آسودگي خاطرت، چيزي نمانده است كه بخواهم، و اين نامه، صرفا به همين دليل نوشته شده است.
بگذار يك لحظه پيرانه سخن بگويم: بچه هايمان خيلي خوب هستند؛ به خصوص كه در حد ممكن آزادانه رشد كرده اند _ و درست. من هرگز آرزويي جز اين نداشته ام كه آنها با هنر آشنا باشند؛ يعني با عصاره ي اندوه و عصاره ي شادي. غم، با چگالي بسيار بالا، شادي با غلظتي غريب: هنر همين است:
موسيقي، نقاشي، ادبيات... و بچه هاي ما، در سايه تو، با همه اين ها، آنقدر كه بايد آشنا شده اند.
كسي كه سهراب را دوست داشته باشد، شاملو را احساس كند، فروغ را بستايد، و هر شعر خوب را آيه يي زميني بپندارد، چنين كسي، به درستي زندگي خواهد كرد...
كسي كه به كيارستمي شگفت زده نگاه كند، به زرين كلك با نهايت احترام، به صادقي با محبت، و آثار مخملباف را دوست داشته باشد، چنين كسي به درستي زندگي خواهد كرد...
كسي كه در برابر باخ، بتهون، موتزارت، فروتنانه سكوت اختيار كند، به تار جليل شهناز، عود نريمان، آواز شجريان و ترانه « اندك اندك » شهرام ناظري عاشقانه گوش بسپارد، چنين كسي به درستي زندگي خواهد كرد...
كسي كه مولوي را قدري بشناسد، حافظ را قدري بخواند، خيام را گهگاه زير لب زمزمه كند،و تك بيت هاي ناب صائب را دوست بدارد، چنين كسي به درستي زندگي خواهد كرد...
كسي كه زيبايي نستعليق و شكسته، اندوه مناجات سحري در ماه رمضان، عظمت خوف انگيز كاشيكارهاي اصفهان، و اوج زيبايي طبيعت را در رودبارك احساس كرده باشد، چنين كسي به درستي زندگي خواهد كرد...
شايد سخت، شايد دردمندانه، شايد در فشار؛ اما بدون شك به درستي زندگي خواهد كرد...
عزيز من!
مي بيني از بابت بچه ها هم تقربيا هيچ نگراني و روياي خاص ندارم.
رايكا اين گل كوچك، حتي اگر يتيم بشود، يتيم خوبي خواهد شد.
پس، باز مي گرديم به تنها خواهش، آن خواهش بزرگ: با جهان، شادمانه وادع مي كنم، با من عزادارانه وداع مكن! و هرگز نيم نگاهي هم به جانب آنها كه بر مزار من زار مي زنند و شيون مي كنند، نينداز.
آنها مرا نمي شناسند و هرگز نمي شناخته اند.
در حقيقت، جز تو هيچكس مرا چنان كه بايد نشناخته است و نخواهد شناخت:
سراپا عيب بودنم را
كم و كوچك بودنم را
و همچون شبنمي از خوبي بر بوته ي بزرگ گزنه بودنم را.
انصاف بايد داشت عزيز من، انصاف بايد داشت.
در زمانه ي ما و در شرايط ما، از اين بهتر زيستن، براي كسي چون من، ممكن نبوده است. براي آنكه هميشه بر سر انديشه يي پاي مي فشرد، البته در طول عمر دردهايي هست، و غم هاي، و اشك هايي، و بيكار ماندن هايي، و زخم خوردن هايي، و گريه هايي از اعماق؛ و نگو كه چگونه مي توانم اينگونه زيستن را خوب شايد خوبترين نوع زيستن بنامم.
تو خوب مي داني... سنگين ترين دردها، چون صافي زمان بگذرند به چيزي توصيف ناپذير اما مطبوع تبديل مي شوند، و جملگي تلخي ها به چيزي كه طعمي بسيار خاص اما به هر حال شيرين دارند...
بسيار خوب! همه ي اينها را گفتم، بانوي بالا منزلت من، فقط به خاطر آنكه از رفتنم متاسف نباشي،
گمان نبري كه چيزي را فراموش كرده ام با خودم ببرم، و حسرتي به دلم مانده است، و خواسته يي داشته ام كه برآورده نشد. نه ... به خدا نه... آنقدر آسوده خاطرم كه باور نمي كني، و راضي، و سبك بار، و بيخيال... قسم مي خورم؛ به هر آنچه مقدس است نزد من و نزد من و تو، به خاك وطن قسم _ آيا كافي ست؟ _ كه اگر فرصتي باشد، در آستانه ي آخرين سفر، چنان خواهم خنديد كه پژواك آن شيشه هاي بسيار ضخيم و تيره ي دلمردگي و نا اميدي را يكباره فرو بريزد...
اي كاش به آنجا رسيده باشم كه رهگذران، بر سنگ گورم،شاخه گلي بگذارند و از كنارم همچنان كه زيز لب به شادي آواز مي خوانندبگذرند؛ و اين آرزويي شخصي نيست. اين « اي كاش» را براي همه ي مسافران اين سفر محتوم مي خواهم...
حاليا، بانوي من!
به آغاز سخن باز مي گردم: يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز عاقبت. با آخرين كلام. با آخرين سفر. اما آمرانه و ملتمسانه از تو مي خواهم كه در آن روز، همه ي؛ آنچه را كه در اين عريضه به حضورت معروض داشته ام به خاطربياوري _ كلمه به كلمه، جمله به جمله _ و نه به ظاهر بل در باطن نيز بر افسردگي خويش صادقانه غلبه كني.
به ياد داشته باش كه از تو بغض كردن و خود خوردن و غم فرو دادن و در خلوت گريستن و در جمع لبخند زدن نمي خواهم. اين سفر را باور داشتن و براي راهي شاد و راضي اين سفر، دستي شادمانه تكان دادن مي خواهم.
بگو: آيا اين درست است كه ما به خاطر كسي شيون كنيم، بر سر بكوبيم، جامه عزا بپوشيم، ماتم بگيريم و به ختم بنشينيم كه از ما جز خنده بر رفته ي خويش را توقع نداشته است؟
اينك احساس و اقرار مي كنم كه آرزويي مانده است _ آرزويي بر آورده نشد؛ و آن اين است كه تو را از پي مرگم اشك ريزان و نالان و فرياد زنان و نفرين كنان نبينم، همچنان فرزندانم را، دوستانم را، ياران و هم انديشانم را...
!!!!!!wow
تاگور
وارد
می شود....
there isn't any problem ... I checked everything ... maby your server has problem with this form !!!!
بووووووووووووو:
سلام بچه ها
خوبيد؟
تعطيلات خوش گذشت؟
به من كه خيلي خيلي خوش گذشت...
تو ارتحالي ديز رفته بوديم شمال، با دختر عمه هام و خانواده...
طبق معمول فقط خنديديم و كيف كرديم.
موقع رفتن هم تقريبا ً 11 ساعت تو راه بوديم!!! راهي كه به طور معمول بايد 5 ساعت طول مي كشيد.![]()
نرسيده به لوشان ترافيكي شده بود كه واقعا ً ديدني بود. تقريبا ً 2 ساعت ماشين ها قفل شده بودند و حركت نمي كردند. همه از ماشين ها پياده شده بودن و واسه خودشون تو جاده شمال رژه مي رفتن... خنده بازار خوبي بود!![]()
تو راه كه مي رفتيم فكر كرديم جاده به طرف رشت يك طرفه شده چون همه ي لاين ها رو ماشين ها پر كرده بودند، ولي وقتي ترافيك شد و يه عده حدودا ً نيم ساعت پياده روي كردن تا ببينن چرا ماشين ها قفل شدن، متوجه شدن كه ماشين هاي لاين مخالف با ماشين هاي لاين موافق نزديك لوشان شاخ به شاخ شدن و تقريبا ً 6 لاين موافق به 6 لاين مخالف رسيدن و هيچ كس هم نمي تونه كاري كنه تا راه بندون باز بشه... حتي تصورش هم خيلي خنده داره! قربونش برم چيزي هم كه اصلا ً پيدا نمي شد پليس راه بود.![]()
تو ترافيك اين ايام يه اتفاق جالب ديگه هم افتاد: اتوبان در حال ساخت قزوين- رشت به همت مردم در دري ايران افتتاح شد... ![]()
آره درست خونديد... به همت مردم... ماشين ها ي گير كرده تو ترافيك تونستن از بيراهه ها به اتوبان راه پيدا كنن و در حالي كه ماشين هاي ما قفل شده بود و همه بي حركت وايستاده بوديم، واسه خودشون ويراژ بدن!!! احتمالا ً خيلي هم احساس زرنگي مي كردن... ولي غافل از اين كه چند كيلومتر جلوتر اتوبان غير قابل عبور مي شه و بايد دوباره از بيراهه به جاده قفل شده ي اصلي برگردن... اون موقع منظره خيلي ديدني شده بود... اون همه ماشيني كه با احساس زرنگي واسه خودشون ويراژ مي دادن، حالا تو يه ترافيك خيلي خيلي شديد تر گير كرده بودن... مثل صف مورچه ها كه به سمت يه هدفي حركت مي كنن...![]()
خلاصه تو اين سفر اتفاقات خيلي جالبي افتاد.
تازه مهم اين كه بعد از اين همه دردسر رفتيم جايي كه مثل بهشت بود... رويايي بود
ايشا ا... به همه خوش گذشته باشه!
مهمان برنامه مثلث شیشه ای امشب ، قهرمان دو و میدانی بود . یک دختر 27 ساله که تونست طلسم قهرمانی در این رشته رو از چند سال قبل از انقلاب تا به امروز برای بانوان بشکنه . این برنامه جذابیت های خاص خودش رو داشت:
- رشیدپور: خانم ابراهیمی ، ما یک عکس بهتون نشون میدیم و شما راجع بهش توضیح بدین.
- ابراهیمی: اوه ، بله. اینجا مصدوم شدم وافتادم روی زمین.
- رشیدپور: لطفا بگین که چی شد مصدوم شدین.
- ابراهیمی: شما میدونین که در این رشته، تمرینات خیلی سختی انجام میشه و چندین ساعت هر روز باید حتما به این ورزش اختصاص بدیم . تنها چیزی که باعث میشه کسی این ورزش رو ادامه بده انگیزه هست. خیلی ها به مرحله مسابقات که می رسن جا می زنن و .....
(1 دقیقه بعد )
- رشیدپور: توضیحات شما پیرامون عکسه دیگه؟ بله؟
- ابراهیمی: بله، پیرامون عکسه. ما استادی داریم به نام آقای ... که ایشون خیلی به من کمک کردن مثلا در مسابقات ....( 1 دقیقه بعد) .... در اون مسابقه ورزشکارهای زیادی بودند . همه قوی و همراه چند مدال در مسابقات گذشته ....
- رشیدپور: لطفا راجع به عکس توضیح بدین که چی شد افتادین؟!
- ابراهیمی: داریم نزدیک میشیم،الان میگم. آقای ... وقتی ورزشکارها رو دید به من گفت نمی خواد مدال بیاری .فقط رکورد بزن و وقتی من داشتم می دویدم ورزشکار جلویی من پاهاش در هم گیر کرد و خورد زمین . خواستم از رویش بپرم ولی او بلند شد و من خوردم زمین و آسیب بدی دیدم.
- رشیدپور: اوه!!! ، بالاخره فهمیدیم!
.
.
.
.
- رشیدپور: آخرین فیلم سینمایی ایرانی که دیدین چی بوده؟
- ابراهیمی: اااا .... ( 1 دقیقه سکوت ) .... یادم نمیاد .... آهان، سنتوری.
- رشیدپور: (با عجله و دست پاچگی) سوال بعدی رو ازتون می پرسم آخرین ....
.
.
.
.
- رشیدپور: به نظر شما IQ پسرها بیشتره یا دختر ها؟
- ابراهیمی: ( بعد از 2دقیقه راجع به یه چیز دیگه صحبت کردن) با دخترهایی که من کار میکنم، بعضی هاشون خیلی باهوشن ولی بعضی هاشون خیلی کندن.
- رشیدپور: نه خانوم ابراهیمی، بین دخترها و پسرها رو میگم.
- ابراهیمی: بله. خوب ، ... ، گاهی وقتاIQ پسرها بیشتره گاهی اراده دخترها بیشتره.
- رشیدپور: ای بابا، اصلا برادرهای شما چه نظری دراین باره دارن؟
- ابراهیمی: اونا میگن که IQ من پایینه!!!!!!!!!!!!!! نمی دونم، شاید هم شوخی میکنن با من !!!!!!
و من کلی ازین گفتگو لذت بردم!
خوب٬ کوچولوهای نازنین٬ بالاخره قالبی که مناسبتون باشه رو پیدا کردم!!!!!![]()
بری بالا بیای پایین٬ این قالب انگ تو ِ .....![]()
*اگر بخواین یک قالب شیک و با کلاس داشته باشیم معمولا اکثرشون زمینه تیره دارن با یک عکس زیبا در بالای وبلاگ و فرم قالب قشنگ .البته در زمینه های روشن هم قالب های قشنگ و شیک پیدا می شه ولی تا الان که من حدود (بدون اغراق)۲۰ تا قالب رو امتحان کردم همشون مشکل داشته. مشکل اکثرشون هم تو قسمت نظرات بوده( یعنی نمی شد نظر بدیم یا اینکه نظرات برای پستهای قبلی ثبت میشد).اما این سایتی که قالب رو از اونجا برداشتم٬ سایت معتبریه و قالب هاش ایرادی نداره فقط اینکه قالب های زمینه روشنش بچگونه هست مثل همین .....
حالا بیاین یک مدت فانتزی بریم جلو ببینیم خوشمون میاد یا نه.![]()
*راستی نظراتی که واسه پست قبلی داده بودین ٬ نمایش داده می شد و ثبت نشده بود (واضح تر بگم: همش پرید!
). من خودم دوباره اونا رو تو قسمت نظرات میفرستم اما ممکنه ساعتهاش و تاریخ هاش تغییر کنه....
قالب قبلی رو هیچ کدومتون جز خودم و بوووو ندیدین!!!!!!
این قالب( که بالاش عکس خودم رو گذاشتم
) نسبت به بقیه ی ۷ قالبی که امتحان کردم٬ خداست!
اما باز هم یک سری اشکالات داره :
- اول از همه تفاوت چندانی با قالب قبلی نداره٬ باز هم زمینه مشکیه....
- قسمت " درباره سایت " که سمت چپ هست ٬ توضیحات با رنگ مشکی تو زمینه طوسی نوشته شده!!!!!!
- اسم وبلاگ ٬ خیلی ریز نوشته شده که اصلا دیده نمیشه...
حالا فعلا یکی دو روز باشه تا قالب بعدی رو بذارم .
*راستی جاسبر ٬چرا نظرتو راجع به تغییر قالب ندادی. تو صاحب خونه ای .... هر کس که(همیشه !) به اینجا سر بزنه صاحب خونه است![]()
بچه ها سلام...
قالب های مختلف رو اینجا می ذارم تا ببینیم کدومشون بهتره. مدتی که هر قالب هست ۲ یا ۳ روزه . پس لطفا نظراتتونو سریع تر بدین که بشه قالب های بیشتری رو امتحان کنیم برای وبلاگمون.
* اگر می بینید که بعضی از پست های قبلی خونده نمیشه به خاطر رنگی هست که نویسنده ی اون پست قبلا انتخاب کرده( با توجه به زمینه مشکی که قالب قبلی داشت ) پس به خوانا نبودن بعضی از مطالب پست های قبلی لطفا توجه نکنید .
*هم قالب های زمینه روشن رو امتحان می کنم هم زمینه مشکی. سعی می کنم بیشتر روشن باشه ...
.................................................................................................................................
این قالبی که اینجا می بینید ۶امین قالبیه که امتحان کردم (جونم در اومد) ..... همشون یک اشکالی داشت .مثلا همین قالبی که الان دارین می بینید ٬ قسمت سمت چپش اومده پایین( این به خاطر بزرگ بودن سایز قسمت وسط هست ) یعنی طراحی قالب اشکال داره ... بعضی هاشون که اصلا اون شکلی نبود که در معرفی قالب نشون داده بود!!!!!!!!! یا حتی در یکیش فونتها خونده نمیشد (برای بلاگفا قابل خوندن نبود) .... خلاصه کلا خیلی مشکل داشتن همشون .... ![]()
وحشت نکنید!!!! این قالب رو بر میدارم ..... الان خیلی خستم .... ایشالا بعدا ....
راستی یادم رفت بگم : یکی ازین قالهایی رو که امتحان کرده بودم واسه هر کدوم از پستها ٬ ۵ تا نظر اضافه تر گذاشته بود !!!!!![]()
*** اصلا خودم یکی طراحی می کنم .... حرفی داری آبجی؟؟؟؟!!!!!![]()
سلام...
هیچ چیزی برای گفتن ندارم جز اینکه همه زحمت هام بی نتیجه بود...جواب کنکور چیزی بیش از یه کابوس نبود.چرا خدایا؟

سلام
بچه ها موافق هستین که قالب وبلاگ رو عوض کنیم . تنوع لازمه!!
البته بهتره بگم: تنوع برای من و بووو لازمه ![]()
تا ۱۰ خرداد لطفا نظراتتونو بنویسین در این مورد.
![]()
