به دیدن عادت کرده ایم.بودن را با چشمهایمان تنها می فهمیم.به لمس کردن عادت کردهایم.زیبایی را با
پوستمان حس می کنیم...اما دریغ از روزی که دیگر نه چشممان ببیند نه دستهایمان حس کنند.بی هیچ عذاب وجدانی همه دیده ها و همه خاطره های روشن و بی شک مان را فراموش می کنیم...اما انگار قلبم هنوز میبیند روحم هنوز لمس می کند...دوست روزهای گذشته ام!یار همه لحظه های پیشینم!انگار تو هنوز هستی...یادم تو را فراموش!!

وقتی اول تیر شد اون قدر خوشحال بودم که الان قادر به وصفش نیستم.من ازادی رو با تمام وجودم حس کردم.دوره لیسانس منم بالاخره سر اومد.
ولی چشمتون روز بد نبینه ۴ تیر باید یه پروژه می دادم که هیچی ازش سرم نمی شد.خوشحالی من ۲ روزم طول نکشید دو روز بعدی رو با کابوس گذروندم ولی از اونجایی که روابط بر ضوابط می چربه با کمک دومان و مهران و ممد مهمان دوست من یه ۱۵.۵ گرفتم. دوباره من ازاد شدم تا اینکه هاجر مدار مخ افتاد و ما مجبور شدیم پروژه را انجام بدهیم از اون روز من اسیرمممممممممممممممممممم تا الان و شاید هفته بعد از اون جایی که نمره هاجر هم رد شد من ناچار به دفاع تکی هستم. احتمالا"۱۰ روز دیگه از همتون دعوت می کنم بیاین.
راستی قضیه فرار مغز ها جدی یه ها کل دانشکده خالی شده همه هم سوئد.با هر کی سلام می کنم میگه عازمه.منم مردم از بس خالی بستم که دارم میرم.
نمی دونم دیگه از اینجا رد میشی که این پست رو بخونی یا نه؟
یا شاید باز هم دارم واسه خودم می نویسم!
نمی دونم آیا میشه باز هم خاطرات گذشته را با هم مرور کنیم یا نه؟
نمی دونم آیا اجازه دارم باز هم تلنگری به گذشته بزنم یا نه؟
یا شاید با خوندم این جملات پوزخندی بزنی و بگی: " تو هم حال داری بابا، حالا یه دورانی بود و گذشت ، دیگه انقدر الان گرفتار زندگی شدم که زمان برگشت به گذشته رو ندارم."
اما من دوست دارم باز هم دفتر خاطراتم رو ورق بزنم:
شب اول خوابگاه و صحبت از روح و جن و پری، اولین اردو به انزلی ، فوتبال پسرها و تشویق ما ،شب های بندر انزلی و نشستن کنار دریا و آواز خوندن،قایق سواری در مرداب انزلی و منجی، منجی و مجتبی و بام سبز ، منجی و مجتبی و بندر کیاشهر ،منجی و مجتبی و بچه های انسانی و دیلمان!، منجی و سینما ،ترفند اردو رفتن بدون سیمین ،زلزله و خوابگاه ،سلیته و خوابگاه ، قایم شدن های چلچله در کمد ، اتاق بو گندوی بغلی، کوه کشیدن های برونکا روی دیوار ،انداختن نامه به حمام یکی از دخترها و توضیح رعایت بهداشت، جامعه اسلامی و جوجه فکلی ،جوجه فکلی و جلسات پی در پی بی نتیجه ،تحصن و شجاعت یا تحصن و حماقت!، ساختمان مرکزی شماره 1 و اضطراب ، دعا و نذر و نیاز ،اردوی فنی 82 و قلعه رودخان ،تاگور ،آلفردوو و فریدا در تعقیب حنا و امام قلی، سیندیانی ، ماجراهای .. و دوست پسرهایش! ، انجمن علمی و نشریه ،آش مادر بزرگ و حضور اجباری پسرها! ، افطاری در فنی ،ما و شله زرد های خوابگاه ، اتاق ما و تعمیرکار یخچال ، سررسیدن ما به نمازخونه هنگام دادن خوراکی ها، ماست و آواره شدن ما به نمازخونه ،مزاحمت های تلفنی از خوابگاه ،حنا و ازدواج ،نوید و علی ،جدا شدن سیب و برونکا ،جدا شدن آلفردددو ، گریه های من و تو ، درددل های من و تو ، چهارشنبه سوری و گلسار ،آلفردددو و ماجراهایش ، سال اخر و یک دنیا گردش و تفریح : کانون فیلم و عکس و انزلی ، رستوران کومه و دو قراره هم زمان! ، پیاده روی صبحگاهی و حلیم پردیس ،شب و تاب سواری ،بووو و ماجراهایش ،فریدااااا و ماجراهایش ، برف و بازی ،برف و مهمونی ها ،برف و جشنواره ی آدم برفی ، برف و .....
همه ی اینا و خیلی چیزهای دیگه ای که ننوشتم ، خاطرات من و تو هستند. مطمئنا جزو زیباترین لحظات زندگی ما هستند و خواهند بود .
تو خوب می دونی که بعد از گذشت چند سال ، خاطرات خاک می گیره و به انتهاترین مکان حافظه سپرده می شه . جایی که دیگه به سختی میشه پرونده ی اونو از زیر هزاران پرونده ای که رویش چیده شده ، بکشی بیرون . اما از بین همه ی اینها ، فقط و فقط یک چیز برای من و تو باقی می مونه.
مهمترین و با ارزشمندترین چیز ! چیزی که جزوی از زندگی " اکنون " ماست ، نه جزوی از گذشته. اون چیز ، " من " و "تو " هستیم .
اره ، عزیز من ، من و تو همدیگه رو بدست آوردیم ،من و تو لحظات شیرینمونو با هم ساختیم ، حتی زمانی که غمگین بودیم و به آخر خط رسیدیم باز به خاطر وجود همدیگه آرامش پیدا کردیم . من و تو فقط متعلق به گذشته یکدیگر نیستیم، من و تو برای " اکنون " همیم. پس نذار با بی خبری از همدیگه ، با نپرسیدن احوال همدیگه ، پایه های این " ما " سست بشه.
هفته ها گذشته و رفته و من و تو غافل موندیم از اینکه از هم بپرسیم: هم اکنون به چه فکر می کنی ؟ چه احساسی داری؟چه آرزوهایی داری ؟ چه کسانی وارد زندگیت شدند ؟چه کسانی از زندگیت خارج شدند ؟ چه ....
می دونم درگیر ارشدی ، درگیر کنکوری ، درگیر خانوادتی ، درگیر همسرتی ، درگیر دوست پسرتی ،درگیر ... اما من هم جزوی از زندگی توام ، پس درگیر من هم باش! درگیر این " ما " باش ، درگیر دوستیمون باش که به یک غفلت خواهد پژمرد.