تبليغاتX
سالهای دور از خانه

سلام بر دوستان

امروز امتحان زبان داشتم.جاتون خالی حسابی تقلب کردمبه جای استاد خودمون یکی دیگه اومده بود که بچه خوبی بود.

راستش من این متنو خیلی وقت خوندم ولی خیلی خوشم اومده ازشو.حالام که بوووووووو جونم آشتی کرده باهامون مینویسمش.راستی واتو واتو هم خانوم مهندس شدهبهش تبریک میگم.دلمم واسش خیلی تنگیده

                                           

"پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت.بالاخره پرسید:ماجرای کارهای خودمان را وی نویسید؟درباره ی من می نویسید؟

پدر بزرگ از نوشتن دست کشید.لبخند زد و به نوه اش گفت:((درست است درباره تو می نویسم.اما مهمتر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم.می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی.))

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:((اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام؟!))

((بستگی دارد چطور به ان نگاه کنی.در این مداد پنج خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی.))

((خاصیت اول:می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند.اسم این دست خداست.او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

خاصیت دوم:گاهی باید از آنچه مینویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی.این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد.امااخر کار نوکش تیزتر میشود.پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث میشود انسان بهتری شوی.

صفت سوم:مداد همیشه اجازه میدهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم.بدان که تصحیح یک کار خطا کار بدی نیست در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نه داری مهم است.

صفت چهارم:چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست .ذغالی اهمیت دارد که داخل چوب است.پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین خاصیت مداد:همیشه اثری از خود به جای میگذارد.بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هشیار باشی و بدانی چه می کنی.))

                                              

                                                

                                                         

 

نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/31  توسط ب.د.ا.خ  | 


سلام بر دوستان

امروز امتحان زبان داشتم.جاتون خالی حسابی تقلب کردمبه جای استاد خودمون یکی دیگه اومده بود که بچه خوبی بود.

راستش من این متنو خیلی وقت خوندم ولی خیلی خوشم اومده ازشو.حالام که بوووووووو جونم آشتی کرده باهامون مینویسمش.راستی واتو واتو هم خانوم مهندس شدهبهش تبریک میگم.دلمم واسش خیلی تنگیده

                                           

"پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت.بالاخره پرسید:ماجرای کارهای خودمان را وی نویسید؟درباره ی من می نویسید؟

پدر بزرگ از نوشتن دست کشید.لبخند زد و به نوه اش گفت:((درست است درباره تو می نویسم.اما مهمتر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم.می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی.))

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:((اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام؟!))

((بستگی دارد چطور به ان نگاه کنی.در این مداد پنج خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی.))

((خاصیت اول:می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند.اسم این دست خداست.او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

خاصیت دوم:گاهی باید از آنچه مینویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی.این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد.امااخر کار نوکش تیزتر میشود.پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث میشود انسان بهتری شوی.

صفت سوم:مداد همیشه اجازه میدهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم.بدان که تصحیح یک کار خطا کار بدی نیست در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نه داری مهم است.

صفت چهارم:چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست .ذغالی اهمیت دارد که داخل چوب است.پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین خاصیت مداد:همیشه اثری از خود به جای میگذارد.بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هشیار باشی و بدانی چه می کنی.))

                                              

                                                

                                                         

 

نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/31  توسط ب.د.ا.خ  | 


سلام دوستای گل خودم...

منم دوباره با وبلاگمون آشتی کردم.

البته اگه بچه ها سر نزنن دوباره قهر می کنم.

با این که می دونم حنا به وبلاگ سر نمی زنه ولی تولدشو از اینجا بهش تبریک می گم.

حالا بعدا بیشتر می نویسم. تا بعد...

نوشته شده در  شنبه 1388/02/26  توسط ب.د.ا.خ  | 


 

 من الان به شدت اینجوریم

 

بعد یک ساعت نوشتن و خبر ها رو گفتن٬ یک دفعه همه ی مطالب پرید

اما من از روو نمیرم!!

داشتم می گفتم( البته شماها که نشنیدین) ٬ خلاصه اش رو میگم:

از خودم گفتم که فعلا دارم خوش میگذرونم. کلاس زبان هم تموم شد یعنی دیگه ترمی نمونده که برم( البته بعضی ترم ها رو هم دوتایی قورت دادم!!!) . کلاس IELTSهم تموم شد ولی فعلا واسه امتحان اصلی ثبت نام نکردم. خداییش مثل کنکور می مونه. پر از نکته! به علاوه اینکه در امتحان شفاهی(speaking ) اعتماد به نفس و تته پته نکردن هم امتیاز داره

تنها خوبیش اینه که اگه پول داشته باشی می تونی تا دلت بخواد امتحان بدی! البته اگر مایه دار باشی!!

 

از بچه ها کم و بیش خبر دارم جز گامبووو ٬ سیب و واتو واتو.

البته گامبو که لطف کرد به من زنگ زد. از واتو واتو هم توی ۳۶۰ تقریبا خبر دارم. اما سیب...

این بشر شدیدا مشکوک میزنه!! حالا از من گفتن بود ... این بچه مشکوکه! اگه فردا ٬پس فردا گفت :"خوشحال میشم اگر در جشن عروسی من حضور به هم رسانید"  تعجب نکنید!! 

 

نمایشگاه کتاب شروع شده! کسی نمی خواد بره نمایشگاه؟؟

 

نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/16  توسط ب.د.ا.خ  | 


گامبوووووووووووووووووووو

سلام به برو بچه های عزیز

راستش خیلی وقت میخواستم سر بزنم ولی نمیشد هر دفعه هم که اومدم دیدم هیچ کس به خونه سری نزده لااقل واسه تنوع خودم دفعه بعد اینو بخونم شاید یکم ذوق کنمحتما همه گرفتارین.راستی الان از رشت میام امروز بعد از بارها تلاش بالاخره مدرکمو گرفتم دیگه دانشگاهمونو دوست ندارم همه غریبه بودن.امروز یه نفر تو سرویس ازم پرسید تالار معیین کجاست؟منم هی فکر کردم گفتم کشاورزی نیست؟دختره یه لبخندی زد (احتمالا یش خودش گفته این از من اوضاش بدتره)بعد گفت تالار مطهری واسه کشاورزی منم به روی مبارک نیاوردم گفتم اااااهههههههههان معین واسه تربیت بعد واسش توضیح دادم که فارغ التحصیل شدم واسه همین یادم  رفته.

راستی امروز یکی از مسئولا تعریف میکرد که دیروز یه پسره زده شیشه ساختمون مرکزیو شکسته.ماجرا از این قرار بوده که این آقا که ورودی 76هم بودن بدون مجوز میره کربلا از اونجا خیلی شمس ال... بوده میزنن ایشونو اسیر میکنناقا با یه بغل روزنامه از عکساش میاد میگه من این ۶سال اونجه بودم چرا اخراجم کردین اینام که جواب نمیدن میگن اخراجی تموم شده اقا میره پایین به نگهبانان فداکار میگه برین کنار  ووووووااااااااااااینگهبانام بیرحمی نمیکننو خیلی زود میرن کنار بدون اینکه تلاشی بکنناینم سنگرو بر میداره شیشه رو داغون میکنه به مسئولشم کلی...میگه.مثل اینکه آخر کار آقایون حراست به خاطر آزردن خاطر این دانشجو باید ازش معذرت بخوان.بابا تحویلاینجوری بهتر تره انگار.والا

نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/15  توسط ب.د.ا.خ  | 


Blog Skin