تبليغاتX
سالهای دور از خانه

نمی دونم چطور میشه توی وبلاگ فیلم گذاشت اما خیلی دوست دارم حتما این فیلم رو ببینین:

یکی از مجروحان راهپیمایی تهران:

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/06/090616_og_casualty.shtml

.......................................

 

*در اولین فرصت برای پست هاتون نظر میذارم همشون رو خوندم اما فرصت نظر الان نیست.ببخشید!

نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/27  توسط ب.د.ا.خ  | 


بوووووووو:

 

چرا این طوری شده؟!! چرا اس ام اس قطعه ؟ چرا عصرها موبایل ها قطع می شه؟ چرا تو اینترنت هیچ صفحه ای باز نمی شه؟! نه فیس بوک نه میل نه مسنجر؟؟؟

اینجا چه خبره؟ 

کلا قطعمون کنن خیالشون راحت بشه دیگه... الان کارد به من بزنی خونم در نمیاد.......

بچه ها اینترنت شما هم این جوری شده؟ یا مشکل از سرور ماست؟ موبایل ها که همه جا قطع نشده

نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/27  توسط ب.د.ا.خ  | 


سیب:

سلام.دلتنگم.از همه تنهایی هام.از درد هایی که آروم تو وجودم نشستند و عادی شدند.از انتخابات و نتیجه عجیبش.از عشقم و نتیجه عجیب ترش.از یخچالمون که سوخت!از ماشینمون که فروختیم!از اس ام اس ها که قطعه.از خرداد که همیشه دوسش داشتم اما امسال بد رنگه...از کنکور...از دوست پسرم...از احمدی ن...اد...از ...از...از...خودم.

نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/27  توسط ب.د.ا.خ  | 


بوووووووو:

سلام بچه ها...

امروز زنگ زدم به دکتر نوری مشورت کنم واسه انتخاب رشته.

بهم گفت می خواد یه مقاله از تو پروژه ای که انجام دادم بدیم واسه کنفرانس بین المللی نساجی. گفت باید خودم ارائه بدم.اونم انگلیسی... گفت که هر چه زودتر تصمیممو بگم که می خوام ارائه بدم یا نه.

راستش خیلی خوشحال شدم.

ولی یه کم می ترسم. می ترسم نتونم از پسش بر بیام...

ولی قصد دارم قبول کنم. یکی از دوستام بهم گفت هر وقت دیدی انجام یه کاری واست سخته حتماً اون کار رو انجام بده. چون این نشون می ده که تو قراره پیشرفت کنی و قادر به انجام کاری باشی که الان برای تو سخته.

راستش حرفش روی من خیلی اثر گذاشت.

پس پیش به سوی ارائه انگلیسی تو بخش خارجی کنفرانس... 

نوشته شده در  شنبه 1388/03/09  توسط ب.د.ا.خ  | 


بووووووووووو:

 

سلام دوستای گل من

امیدوارم همه خوب باشن.

این هفته رفته بودم رشت. یه روزه...ولی خیلی خوب بود.جاتون خالی. بعد از این همه دردسری که این آخرا کشیده بودم این دفعه با خیال آسوده رفته بودم. به خاطر همین خیلی واسم خوب بود.تجدید خاطرات... تو خیابونا که قدم می زدم عین دیوونه ها با خودم می خندیدم.

دانشگاه هم خیلی تغییر کرده بود.خوشگل تر شده بود.

۸۴ ای ها هم که ترکونده بودن.کلی پرچم زده بودن از رتبه های عالی بچه ها...

جای فریدا و سیب و واتو واتو خالی. گامبو و حنا و آلفرددددووو و برونکا پنج شنبه اومدن خونه ما. خیلی خوب بود. گامبو رو همه بعد از مدت ها دیدیم.

کاش همه بودن...

نوشته شده در  شنبه 1388/03/09  توسط ب.د.ا.خ  | 


گامبووووووووو

سلام بر بچه ها

گامبو الان افسرده.غمگین.ناراحت

فکر کنم فقط آلفرد جونم میخونه.الفردووووووووووو کنکورمو گند دادمرتبه ها که اومد تا بخوام برم بگیرم قلبم تو حلقم بود.گرفتم انگار آب یخ ریخته بودن سرم.وقتی از نت بیرون اومدم اونقدر کار سرم ریخته بود که نگو.هنوز تو شوکم.باورم نمیشه.انقدر درگیر کارای خونه و برادرزادم هستم که اصلا وقت فکر کردن به اونو نداشتم.دیشب قبل خواب فقط بغضم داشت میترکید که از شانسمون به زور آنقدر چشمرو فشار دادم تا یه قطره اشک بیاد.اونقدم خسته بودم که خوابم برد.دلم میخواد یه جایی برم که تنها باشم و هیچ کس نباشه پیشم و فقط زار زار گریه کنم.وتی کجا.ختی دلمم میخواد از خودم فرار کنم.اینن بهتره.دلم میخواست به یکی بگم شاید سبک شم.ولی چلچله جونمو دوست جونمون(هجی)از دست این غول کنکور فرار کردن.گرچه خیلی بیشتر از اینا زحمت کشیده بودن.میبوسمشونو تبریک میگم به جفتشوناز بوووووووووووو جونمو بقیه خبر ندارم.ایشالا خوشحال باشن.اسم خانوم فراموشکار یادم رفت.راستی شاید اومدم تهران یا کرج.مامانم میگه بیا حالو هوات عوض شه.نمیدونم چرا افسرده نمیشم.الان انگار هیچ حسی ندارممثلا میخوام ادای ادمای ناراحتو در بیارم نمیدونم چرا نمیشهچقدر بی عارم آخه.یکم گریه کنم دیگه.اههههههههههههقاطی کردم دیگه اساسیا

نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/03  توسط ب.د.ا.خ  | 


Blog Skin