تبليغاتX
سالهای دور از خانه

آلفردوووووو:

زمان: ۸ شب

مکان: پله های مرکز خرید سمرقند در جنت آباد

وضعیت:به همراه خانواده.... زنی میانسال به همراه دختر نوجوان خود در حال پایین آمدن از پله ها و ما در حال بالا رفتن..... چشم در چشم ... کمی خیره به هم و ...

زن( با گرمی): سلام. حال شما چطوره؟

من( با تعجب اما سعی در حفظ حرارت): سلام. قربان شما. شما خوب هستین؟

زن( با همان حالت صمیمی): مرسی ممنونم.خوشحال شدم دیدمتون!

من( با تعجبی بیشتر): متشکرم...اما....ببخشید...

فاصله ی بین ما بیشتر میشه( هر دو در حال حرکت در مسیر خود)

من: من شما رو به جا نیاوردم!!!

زن: خواهش می کنم! من هم شما رو به جا نیاوردم!

( !!!!! )

 

 

 نتیجه گیری:دست بالای دست بسیار است.

 

نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/22  توسط ب.د.ا.خ  | 


سلام بچه ها  دلم واسه خونمون خیلی تنگ شده بود خوشحالم که برگشتیم به خونه. حتما" می دونید که من سر کار میرم .اگه بدونین سر برونکا چه بلا هایی می یارن دلتون واسم کباب می شه به خدا من گناه دارم.فقط آلفردو می دونه من چی مکشم .گیر یه مشت ترک خر افتادم .هر روز کارم دعواست.پا شین بیاین از هم خونتون دفا کنین آییییییییییییی ننه برقیا به دادم برسین که کشتن منو به ساحت مقدس برق توهین کردن خاک بر سرا .چند روز پیشا تو کارخونه وقتی رفتم حقوقمو بگیرم رفتم دیدم اون دو روزی روکه با آلفردو رفته بودم رشت از حقوقم کم کردن منم داد زدم آیییییییییییییییییییییییییییییییی نفس کش(شما جدی نگیرین)این چیه من رفته بودم مرخصی خلاصه اونجا بود که فهمیدم چه کلاه گشادی سرم رفته فرداییش گفتم مدرکمو بدین می خوام برم.آخ افتادن به التماس نه تو رو خدا مرخصی می خوای می دیم حقوق می خوای می دیم...درسته حقم دادن ولی فهمیدم واسه علم ارزش قائل نیستن منم دارم یواش یواش بارم می بندم که از اینجا برم واسم دعا کنید
نوشته شده در  جمعه 1388/04/12  توسط ب.د.ا.خ  | 


سیب:

تقدیم به ندا و همه خونهای پاک و گرم سنگفرش خیابانهای وطنم:

اینجا شهادت است که تکرار می شود

آواز مادری است که آوار می شود

فریادهای ماست که در ظلمت زمین

تا شعر می شود بر دار می شود

وقتی حسین ها لب بسته خفته اند

زینب رسالتی است که تکرار می شود

خونت عزیز گشت در شعر های ما

مردم به خون توست که بیدار می شوند

آرام خفته باش در خون گرم خویش

زیرا شهادت است که تکرار می شود...

نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/08  توسط ب.د.ا.خ  | 


 

Recent events in Iran have filled me with shock and mounting horror, and I send my heartfelt sympathies and support to all my friends and fans there who may have been caught up in what has become a huge international story. Many people all over the world have reacted with anger and dismay at what appears to be blatant violations of basic human rights to freedom, health and happiness, and I sincerely hope that there will be a proper and fair resolution to these serious and opposing points of view, in this country with such a rich and important history, and a place that I have come to regard with respect and affection.

Chris de Burgh (June 22, 2009)



http://cdeb. com/maindex. html

نوشته شده در  شنبه 1388/04/06  توسط ب.د.ا.خ  | 


اي خداوند من

آيا خون فرزندانت در ايران نزد تو فرياد ميكند؟

خون ندا

كه براي فرياد حقيقت ريخته شد

و چشمهاي معصوم بازش كه به تو نگاه ميكرد

و در انتظار پايان سكوت تو بود

اي خداوند

خاموش منشين

تو در ميان اين هياهو هستي

تو در ميان خونهاي ريخته شده مي‌گذري

تو همين جايي

بين اين فريادها

بين اين نامردمي ها

بين اين نفسهايي كه براي حقيقت قطع مي‌شود

و مي‌بيني همه چيز را

و تو عادلي

اي خداوند من

و آرامش ما در عدالت توست

خاموش منشين

و عدالتت را اجرا كن

خداوندا قدرتت را بر ايران زمين بريز...

__._,_.___
نوشته شده در  شنبه 1388/04/06  توسط ب.د.ا.خ  | 


Blog Skin